خلاصه کتاب ” سایکوپات ” اثر ” مارک فری استون ”
Making a Psychopath by Mark Freestone
[stars_rating_avg]
این کتاب درباره چیست؟
کتاب سایکوپات (یا ساختن یک روانپریش) (منتشر شده در سال 2020) سفری هیجانانگیز به درون کارکردهای مختل ذهن یک روانپریش یا روانی است. این کتاب با استفاده از مجموعهای از مطالعات موردی، به بسیاری از تصورات غلط درباره روانپریشان که اغلب در رسانهها میبینیم، میپردازد. با اتخاذ رویکردی همدلانه، افرادی را که این اختلال را دارند، انسانی میکند و به بررسی چشماندازهای بهبود آنها میپردازد.
چه کسانی باید این کتاب را بخوانند؟
- طرفداران سریال “Killing Eve” (کشتن ایو)
- علاقهمندان به جنایات واقعی
- هر کسی که میخواهد بداند آیا رئیسش واقعاً روانپریش است یا خیر
نویسنده این کتاب کیست؟
مارک فری استون استاد روانپزشکی در دانشگاه کوئین مَری Queen Mary لندن است. او یکی از متخصصان برجسته در زمینه روانپریشی است و بیش از ۱۵ سال تجربه کار در برخی از زندانهای با بالاترین سطح امنیتی در بریتانیا، همراه با بدنامترین و خشنترین مجرمان اخیر را دارد. او همچنین به عنوان مشاور برای سریال تلویزیونی “Killing Eve” (کشتن ایو) به کار گرفته شد، جایی که او به خلق شخصیت ضدقهرمان این نمایش، ویلانِل Villanelle، کمک کرد.
باورهای نادرست درباره سایکوپاتها را دور بریزید و با مفهوم واقعی سایکوپاتی آشنا شوید
این کتاب، روایتی است از تجربیات و مشاهدات مستقیم و بیواسطه یک جامعهشناس که ۱۵ سال با مجرمان سایکوپات در ارتباط بوده است. در این مدت طولانی، او درگیر مطالعه و تحقیق، ارزیابی و درمان گروههای مختلف سایکوپاتها بود و تجربیات ارزشمندی در خصوص ارتباط و تعامل سایکوپاتها با سایر افراد و دیدگاههای روانشناسان درباره این افراد کسب کرده است.
مارک فریاستون (Mark Freestone) نویسنده این کتاب باور دارد که شناخت ما از این افراد و حتی برخورد و رویکردهای بسیاری از روانشناسان و رواندرمانگران با سایکوپاتها، تا حد زیادی نادرست است. دکتر فریاستون که اکنون در بخش رواندرمانی کار و تدریس میکند، به بررسی سایکوپاتی و اختلالات روانی از منظر زیستی-روانی- اجتماعی میپردازد. او سعی دارد تأثیر شرایطی که افراد در آن بزرگ میشوند و زندگی میکنند را بر اختلالات مختلف روانی ارزیابی کند.
نویسنده معتقد است که ما وقتی میخواهیم چنین افرادی را درک کنیم باید به جای اینکه صرفاً به ویژگیها و تشخیص بیماری آنها بسنده کنیم، بیشتر بر روی روابط و تعاملاتشان با محیط و دیگران تمرکز کنیم. او در این کتاب کوشیده است در مورد شخصیت سایکوپاتها که عمدتاً بد فهمیده شده است، دیدگاهی متفاوت ارائه دهد. به هر حال سایکوپاتها در خلأ زندگی نمیکنند، اختلالات روانی آنها نیز در مورد درک و نوع تعاملشان با محیط و افراد است.
در این کتاب، نویسنده ما را با چند مورد از سایکوپاتهایی که در حرفه خود با آنها برخورد داشته است، آشنا میکند؛ از جمله دنی (Danny) مردی که برای خود بیش از هر کس دیگری خطرناک است؛ ادی (Eddie) مردی که سابقه طولانی در خشونتورزی دارد اما توانست خود را از دام این وضعیت برهاند و به زندگی بازگردد، آنجلا (Angela) زنی که بیش از هر مرد دیگری دکتر فریاستون را ترسانده بود!
بهعلاوه همانطور که خواهیم دید، علیرغم آنچه اغلب در رسانهها به ما نشان داده میشود، همه سایکوپاتها نیز با یکدیگر یکسان نیستند. با سفری که در این کتاب به ذهن برخی از این افراد خواهیم داشت درخواهیم یافت که چگونه سایکوپاتها از نظر ساختار روانی متفاوت هستند و آنها هم مانند دیگر افراد، تجربیات، باورها و انگیزههای منحصربهفرد خود را دارند.
در این کتاب خواهیم دید که واژه «سایکوپات» برای نشان دادن این تنوع و گوناگونی گسترده در بین افرادی که این برچسب به آنها زده میشود کافی نیست. بهعلاوه متوجه خواهیم شد که محیطهای ناسالمی که سایکوپاتها در آنها پرورش یافتهاند و زندانها و بیمارستانهای روانی که بعدها محل زندگی بسیاری از این افراد خواهند شد، باعث میشوند اختلالات اجتماعی و شخصیتی آنها تداوم یابد و چه بسا تشدید شود و آنها به توانایی خود در آزار دیگران ببالند!
در این خلاصه کتاب به موارد زیر نیز پرداخته میشود:
- چرا آزمونهای تشخیص سایکوپاتی، ناقص هستند؟
- چه عواملی باعث میشود یک فرد سالم به یک سایکوپات تبدیل شود؟
- آیا سایکوپاتها قادر به بازگشت به زندگی عادی هستند؟
- سایکوپاتی یک اختلال در سلامت روان و زنگ خطری برای ارتکاب به جرمهای خشونتآمیز است
- علت ایجاد سایکوپاتی ترکیبی از عوامل مختلف ژنتیکی و تجربیات آسیبزا در اوایل زندگی است
- زندانی کردن سایکوپاتها، غالباً علائم بیماری آنها را تشدید و بهبود آنها را سختتر میکند
- تستهای تشخیصی سایکوپاتی، طیف گستردهای از افراد مختلف را به عنوان سایکوپات طبقهبندی میکند
- بروز بیماری در زنان سایکوپات با مردان متفاوت است
- اگرچه احتمال بهبود و بازپروری در سایکوپاتها کم است، اما درمان مناسب میتواند بر سایکوپاتی غلبه کند
- پیام کلی کتاب
سایکوپاتی یک اختلال در سلامت روان و زنگ خطری برای ارتکاب به جرمهای خشونتآمیز است
در ابتدای سفر میخواهیم با شخصی به نام بن (Ben) آشنا شویم.
بن در زمان جوانیاش، به همراه چند نفر از دوستانش سعی کردند به یک کامیون حمل پول حمله کنند و دست به سرقت بزنند. اما تلاش آنها ناکام ماند و سرانجام دستگیر شدند. این نقشهٔ نه چندان جالب، ایده ناپدری بن بود و ناگفته پیداست که کار آنها اصلاً مطابق برنامه پیش نرفت.
بن دوران محکومیت خود را سپری کرد و درنهایت آزاد شد. اما تنها دو هفته پس از آزادی، بلافاصله شروع به نقشه کشیدن برای انتقام گرفتن از ناپدری خود کرد. بن تمام این اتفاقات ناخوشایند را از چشم ناپدریاش میدید.
او با یک کیسه پر از ابزار خطرناک، از اره گرفته تا چاقو و چکش، راهی خانه ناپدریاش شد. اما از بخت و اقبال بلند ناپدریاش، بن هرگز به خانه ناپدریاش نرسید؛ زیرا در راه، به یکی از دوستان قدیمی دوران مدرسهاش برخورد و دوستش اصرار کرد که به کافه بروند و چیزی بخورند. پس از خوردن غذا و چند لیوان نوشیدنی، دیگر اثری از آن افکار انتقامجویانه در بن نبود و دوستش وقتی از قصد بن باخبر شد خوشبختانه توانست او را متقاعد سازد که در این مورد تجدید نظر کند.
دو دوست تا پاسی از شب با یکدیگر گفتند و خندیدند و درنهایت با خوشحالی راهی خانه شدند. قبل از اینکه راه خود را از هم جدا کنند، در یک لحظه حساس، دوستش از روی شوخی او را «بزدل» خطاب کرد که نتوانسته است نقشه قتل را عملی کند. در آن لحظه، بن آنقدر از این شوخی کوچک ناراحت شد که چکش را از کیفش بیرون کشید و با آن، دوستش را آنقدر زد تا بمیرد!
او چندان احساس پشیمانی نمیکرد و هرگز مسئولیت جنایات خود را بر عهده نگرفت. او این عمل شنیع خشونتآمیز را تنها برای این انجام داد که احساس کرد دوستش تحقیرش میکند و غرورش را خدشهدار کرده.
بن فکر میکرد به اندازهای محق است که باید دوستش را به سزای عملش برساند و نوعی احساس خودمقدسپنداری در او شکل گرفته بود که به خود اجازه میداد به کسانی که باعث رنجشش شده بودند، آسیب بزند
رفتار بن آنقدر غیرقابل توضیح بود که این داستان تقریباً غیرقابل باور به نظر میرسد. چگونه ممکن است که یک نفر به طور اتفاقی مرتکب چنین جنایت فجیعی شود، در حالی که بقیه ما فقط با فکر کردن به چنین عملی، احساس گناه میکنیم؟
به طور مختصر، پاسخ این است که سایکوپاتهایی مانند بن فاقد چیزی بسیار مهم هستند که افراد عادی از آن برخوردارند. آنها قادر به درک این نیستند که موجودات دیگر به خودی خود ارزش دارند. با تکیه بر این نقص سایکوپاتها، میتوان تمام ویژگیهای رایج در آنها از عدم همدلی گرفته تا تمایلشان به آزار رساندن به دیگران را توضیح داد.
این واقعیت که بن یک سایکوپات بود، توضیح میدهد که چگونه او میتواند دوستش را با خونسردی به قتل برساند، اما واقعاً توضیح نمیدهد که چرا دست به این عمل زده است. برای درک این موضوع، باید به ساختار روانی خاص بن توجه کنیم.
سایکوپات بودن بن باعث شد او بیش از سایرین تمایل به ارتکاب قتل داشته باشد، اما اینکه چرا او تصمیم به کشتن این شخص خاص در این روز خاص گرفته است، فقط با گفتن اینکه «بن یک سایکوپات است» توجیه نمیشود.
علت ایجاد سایکوپاتی ترکیبی از عوامل مختلف ژنتیکی و تجربیات آسیبزا در اوایل زندگی است
نوآوریهای اخیر در فناوری، درک ما از سایکوپاتهایی مانند بن را به شدت بهبود بخشیده است. به لطف دستگاههای پیشرفته تصویربرداری مغز، مانند اسکنرهای MRI، اکنون میتوان از ساختار مغزی سایکوپاتها اطلاعات بسیار بیشتری به دست آورد و بر اساس آن در مورد رفتارهای آنها قضاوت کرد.
بر اساس اطلاعات بهدستآمده از این اسکنها، بهطور خاص، دو ناحیه در مغز وجود دارد که به نظر میرسد نقش مهمی در بروز سایکوپاتی ایفا میکنند. اولین مورد، قشر پیشپیشانی است که در کنار سایر وظایف مهمش، مسئول تصمیمگیری صحیح و پیشبینی واکنش جامعه به اعمال ماست. دومین ناحیه مهم، آمیگدال است که در تنظیم احساساتمان نقش دارد.
در بررسی ساختار مغزی سایکوپاتها مشخص شده است که این دو ناحیه به طور قابلتوجهی فعالیت کمتری نسبت به افراد عادی دارند. این مسئله باتوجه به رفتار سایکوپاتها منطقی به نظر میرسد؛ زیرا میدانیم که کاهش فعالیت در این مناطق با ناتوانی در تشخیص احساسات نهفته در چهره، مانند ترس، انزجار و غم و اندوه مرتبط است. بنابراین، این مشاهدات توضیح میدهند که چرا سایکوپاتها نمیتوانند در پاسخ به درد دیگران همدلی مناسبی از خود نشان دهند. طبیعتاً وقتی آنها اصلاً نمیتوانند بفهمند که دیگران در حال رنج کشیدن هستند، پس اصلاً هم همدلی نشان نخواهند داد.
بنابراین، به نظر میرسد ریشههای عصبی رفتار سایکوپاتها را مشخص کردهایم.
در واقع، بسیاری از آنها زندگی کاملاً عادیای دارند. اینجا باید به مورد جالب دکتر جیمز فالون (James Fallon) اشاره کنیم. دکتر فالون، استاد دانشگاه و متخصص متبحر نوروسایکولوژی است. روزی او مشغول بررسی یک سری اسکن مغزی بود که در یکی از پروژههای تحقیقاتیاش گرفته شده بود. ناگهان چشمش به یکی از اسکنها افتاد که بسیار غیرعادی به نظر میرسید. این اسکن، فعالیت بسیار کم مغز در قشر پیشپیشانی و آمیگدال را نشان میداد.
اولین چیزی که به ذهن دکتر فالون رسید این بود که «وای! این شخص حتماً یک سایکوپات تمامعیار است». اما چند لحظه بعد متوجه شد این اسکن مربوط به گروه بیماران موردمطالعه نیست. وقتی ID مربوط به این اسکن را در دیتابیس مطالعهاش بررسی کرد، در کمال شگفتی متوجه شد این اسکن مربوط به مغز خودش است!
دکتر فالون از کنار این اتفاق به سادگی نگذشت و سعی کرد ارتباط این عملکرد مغزی را با وضعیت ژنتیکی و تغییرات در سطح DNA پیدا کند. پس از انجام آزمایشهای مختلف بر روی DNA، نتایج چندان موجب خوشحالی دکتر نبودند. دکتر فالون نهتنها نسخه نادری از ژن MAOA را در DNA خود داشت که معمولاً در قاتلان زنجیرهای یافت میشود، بلکه حتی چند فامیل دور هم داشت که قاتل بودند.
خوشبختانه کشف این که دکتر فالون مشخصات ژنتیکی و عصبی یک روانپزشک خطرناک را دارد، به حرفهاش لطمهای وارد نکرد، حتی توانست بر اساس این کشف مهم خود، کتابها و مقالات مهمی به چاپ برساند. داستان دکتر فالون یک نکته مهم را به ما یادآور میشود و آن اینکه ژنها با تمام اهمیتشان تعیینکننده همهچیز نیستند. قطعاً ترکیب ژنتیکی نقش ویژهای در چگونگی بروز افراد دارد، اما تجربیات و محیط زندگی این افراد نیز به همان اندازه مهم است.
واقعیت این است که خیلی کم پیش میآید یک سایکوپات جنایتکار را پیدا کنید که از دوران کودکی کاملاً ایمن و سالم لذت برده باشد. تقریباً در همه موارد، سایکوپاتهای خشن، نتیجه محیطی هستند كه عمیقاً آشفته است و یا در آن، از آنها غفلت شده یا اینکه مورد آزار و اذیت و سوءاستفاده قرار گرفتهاند.
بنابراین، هیچ پاسخ ساده و سرراستی برای این سؤال که چه چیزی باعث سایکوپات شدن افراد میشود، وجود ندارد. همهچیز به یک تعامل پیچیده بین ژنهای یک فرد و تجربیات اولیه او در زندگی بستگی دارد که هر دو در شکلگیری مغز در دوران بزرگسالی نقش دارند.
زندانی کردن سایکوپاتها، غالباً علائم بیماری آنها را تشدید و بهبود آنها را سختتر میکند
اگرچه بررسی ساختار مغزی سایکوپاتها بسیار مفید و جذاب است، اما این فقط گوشهای از چیزی است که واقعاً در مورد آنها اتفاق میافتد. اگر واقعاً میخواهیم بدانیم که چه چیزی از یک فرد، سایکوپات میسازد، چه چیزی محرّک رفتارهایشان است و جهانبینی آنها را شکل میدهد، باید از نزدیک با آنها آشنا شویم.
مشکل این است که ملاقات با سایکوپاتها در دنیای واقعی سخت است. آنها گزینههای در دسترسی برای شروع یک ارتباط نیستند. علاوهبر اینها، سایکوپاتها بیشتر دوست دارند اصلاً در معرض توجه قرار نگیرند و تا زمانی که مرتکب یک جنایت بزرگ نشوند، کسی از وجودشان اطلاع ندارد. به همین دلیل است که اکثر سایکوپاتهایی که میشناسیم در چنگال سیستم عدالت کیفری، در زندانها و بیمارستانهای مخصوص هستند و این مکانها به هیچ وجه مکانهای ایدئالی برای انجام تحقیقات نیستند.
جدای از مشکلات و ناراحتی ناشی از عبور هر روزه از پستهای بازرسی با امنیت بالا، نگرانی بزرگتر این است که این مکانها، در وضعیت خنثی و بیطرفانه قرار ندارند. محیط زندان معمولاً بدترین چیزها را برای سایکوپاتها به ارمغان میآورد.
برای اینکه بفهمیم زندانها تا چه اندازه میتوانند در مهار سایکوپاتها مؤثر باشند، کافی است نگاهی به داستان پل (Paul) بیندازیم.
پل در یک خانواده جنایتکار بزرگ شد و از همان سن جوانی راهش به دنیای خلافکارها باز شد. پل در دوران حرفهای خود، کارهای غیرقانونی زیادی را تجربه کرد. او به عنوان شرخر و مأمور وصول چکها و بدهیها کار میکرد و از هیچ شکنجهای برای گرفتن پول از قربانیان خود، مضایقه نمیکرد. او در خرید و فروش مواد مخدر هم دستی داشت، از اعتیاد و وابستگی مشتریهایش سوءاستفاده میکرد و آنها را مجبور میکرد به خواستههایش تن دهند. او کسی بود که آگاهانه و با اراده خودش از دیگران به عنوان وسیلهای برای رسیدن به هدف استفاده میکرد. حتی وقتی که به زندان افتاد، شغلش را نیز با خود برد.
برای درک آنچه بعداً اتفاق افتاد، باید چیزی را در مورد پل بدانید. اگر شما پل را در خیابان ببینید و از کارنامه سیاهش اطلاعی نداشته باشید، قطعاً با خودتان فکر خواهید کرد که او مردی فوقالعاده جذاب است. پل خوشقیافه، خوشصحبت، گرم و صمیمی بود و خیلی زود توجه و علاقه مخاطبش را به خود جلب میکرد. او حداقل به اندازهای جذاب بود که توانست لوئیز، یکی از عالیترین افسران زندانش را متقاعد کند تا با او رابطه داشته باشد.
رابطه آنها به تدریج صمیمی شد و پل توانست لوئیز را متقاعد کند که از خانه برای او مجله بیاورد. خواستههای پل تنها در حد مجله باقی نماند و به چیزهای دیگری گسترش یافت: سیدی، سیگار و پورنوگرافی. باتوجه به اینکه زندان مملو از دوربینهای امنیتی بود، در مقطعی رابطه آنها صمیمی و تأثیرگذار شد. از طریق این ارتباط، یک روند دائمی قاچاق کالا در زندان به وجود آمد.
هنگامی که درنهایت این رابطه برملا شد، لوئیز به سوءرفتار متهم شد و این پایان کار او بود.
متأسفانه، اتفاقی که برای لوئیز افتاد تنها مورد این چنینی نبود. در طی چند سال آینده، سه حادثه مشابه در دیگر زندانها و بیمارستانهای بریتانیا گزارش شد. در هر مورد، یک کارمند زن با یک سایکوپات مرد رابطه برقرار کرده بود و در همه این موارد، کارمندان زن به اتهام بدرفتاری، شغل خود را از دست دادند.
داستان پل توانایی عجیب سایکوپاتها را در نقض و زیرپاگذاشتن معیارهای اخلاقی نشان میدهد. همچنین، به ما یادآوری میکند که هرکسی که با سایکوپاتها سروکار دارد، هرچقدر هم که تجربه داشته باشد، باز هم در معرض خطر است.
تستهای تشخیصی سایکوپاتی، طیف گستردهای از افراد مختلف را به عنوان سایکوپات طبقهبندی میکند
پل نمونهای از تصویر کلاسیک یک سایکوپات است: یک جنایتکار بالفطره که به نظر میرسد از اینکه پا به هر جایی بگذارد و آتشافروزی کند لذت میبرد. اما همه سایکوپاتها ویژگیهای پل را ندارند. به ازای هر سایکوپاتی مانند پل، سایکوپات دیگری وجود دارد که رفتار ضداجتماعیاش بیشتر نتیجه یک بدشانسی در زندگی است تا بدخواهی عمدی. دنی یکی از این موارد بود.
دنی قبل از اینکه پایش به زندان باز شود، زندگی سختی داشت. او یتیم بود و بیشتر دوران کودکی خود را بین خانوادههای مختلف دست به دست شده بود. این طرد شدن مداوم باعث یک سیر قهقرایی از مشکلات سلامت روان و سوءرفتار شد. دنی در سالهای نوجوانی بارها اقدام به خودزنی کرد. او بدن خود، از جمله صورتش را با استفاده از چاقو و تیغ، زخمی کرد و زخمهای ترسناکی بر چهرهاش به جای گذاشت که دیگران را حتی بیشتر دور میکرد.
در اوایل بیست سالگی، دنی پس از حمله با چاقو به یک کشیش، به زندان محکوم شد. زندان برای دنی جای بسیار بدی بود؛ زیرا مشکل خودآزاری و خودزنی او را بیش از پیش تشدید کرد. او باید در یک اتاق کاملاً خالی زندانی میشد تا نتواند از هیچیک از ابزارها و وسایل موجود در اتاق به عنوان سلاح و وسیلهای برای آسیب زدن به خودش استفاده کند. حتی تشک او هم باید برداشته میشد، زیرا دنی راهی برای بیرون کشیدن نخها پیدا کرد و سعی کرد به نحوی به خودش آسیب برساند.
با این حال، یک روز اوضاع بسیار بحرانی شد: مأموران زندان، دنی را که در یک اتاق انفرادی و کاملاً خالی نگهداری میشد، به طور کاملاً برهنه بر روی تختش دیدند.
تشخیص روانپزشکان این بود که دنی یک سایکوپات است. اما علائم او، ناتوانی در تشخیص هویت خودش، بیثباتی عاطفی و تکانشگری، درواقع بیش از اینکه علائم سایکوپاتی باشند، از مشخصات اختلال شخصیت مرزی بود. این دو اختلال معمولاً با یکدیگر ناسازگار هستند. به هر حال، چگونه ممکن است فردی هم از نظر عاطفی بیثبات باشد و هم کاملاً فاقد احساس باشد؟ پاسخ این است: چنین چیزی ممکن نیست.
دلیل اینکه دنی به عنوان سایکوپات تشخیص داده شد، بیشتر به تست تشخیص سایکوپاتی مربوط میشود تا خودِ دنی. این تست که بسیاری از روانشناسان در سراسر جهان از آن استفاده میکنند، آنطور که شما انتظار دارید فقط در مورد روانشناسی بیمار نیست، بلکه بسیاری از سؤالات، حتی بیش از نیمی از سؤالات آزمون، در مورد سابقه ارتکاب جرم و رفتار ضداجتماعی بیمار است.
نکته قابلتوجه این است که این تست، افرادی که واقعاً برای جامعه خطرناک هستند را به عنوان سایکوپات تشخیص میدهد، اما مسلماً معنای کلمه «سایکوپات» را بیش از حد گسترش میدهد. این بدان معناست که افرادی که رفتار ضداجتماعی از خود نشان میدهند، مانند دنی، میتوانند در آزمون آنقدر نمره بالایی کسب کنند که به عنوان یک سایکوپات تشخیص داده شوند، حتی اگر ویژگیهای روانشناختی معمول این اختلال را نداشته باشند.
به همین دلیل، تلاشهایی برای دور کردن سایکوپاتی از ارتکاب جرم و جنایت صورت گرفته است و این کار کاملاً منطقی است؛ زیرا افراد زیادی در جهان وجود دارند که جنبههای هیجانی و میانفردی یک سایکوپات را دارند، مانند سنگدلی و دروغگویی بیمارگونه، حتی اگر مرتکب جنایت نشوند.
اما تا زمانی که این جداسازی اتفاق نیفتاده است، باید آگاه باشیم که کلمه سایکوپاتی در حال حاضر مفهومی گسترده است که افراد مختلف را گرد هم میآورد. به ویژه در مناطقی از جهان که کلمه سایکوپات میتواند زندگی یا مرگ کسی را تعیین کند، باید در استفاده از این کلمه محتاط باشیم.
بروز بیماری در زنان سایکوپات با مردان متفاوت است
تا اینجا با چند مورد از سایکوپاتهای مرد مواجه شدیم و حالا میخواهیم ببینیم سایکوپاتی در زنان چگونه بروز میکند. سایکوپاتهای زن در فیلمها و سریالهای جنایی هیجانانگیزی مانند شخصیت ویلانل (Villanelle) در سریال کشتن ایو (Killing Eve) یا شخصیت مارکیز دو مرتوی (Marquise de Merteuil) در فیلم روابط خطرناک (Dangerous Liaison) حضور پررنگی داشتهاند. غالباً باور بر این است که زنان، قاتلان سرد و سختی هستند و این برای عموم مردم جذابیت دارد.
اما اجازه بدهید شما را ناامید کنیم و بگوییم که سایکوپاتهای زن بیشتر در داستانها وجود دارند تا واقعیت. دولت بریتانیا تخمین می زند که به ازای هر ۵۰ مرد سایکوپات، فقط یک زن سایکوپات وجود دارد. حتی در آن صورت هم تنها مقدار بسیار اندکی از آنها، قاتلان و مجرمان خشن هستند.
برخی معتقدند کمتر بودن سایکوپاتهای زن به این دلیل نیست که واقعاً شیوع سایکوپاتی در زنان کمتر است، بلکه بیشتر به این دلیل است که روانپریشی در زنان به طور متفاوتی نسبت به مردان بروز مییابد.
از آنجایی که تستهای تشخیصی سایکوپاتی نسبت به رفتار مجرمانه حساس هستند، جای تعجب نیست که تعداد کمی از زنانِ مبتلا به این اختلال تشخیص داده شوند.
با این حال، هر قاعدهای استثنائاتی هم دارد. درواقع، همین مسئله که تعداد سایکوپاتهای زن کم است، موارد نادری مانند آنجلا سیمپسون (Angela Simpson) را بیشتر موردتوجه قرار میدهد.
داستان آنجلا از زمانی آغاز شد که او با مردی به نام تری نیلی (Terry Neely) آشنا شد. تری، ۴۶ ساله و معلول بود، سابقه محکومیت هم داشت. پس از گذشت مدتی از رابطهشان، یک روز تری اعتراف کرد که زمانی برای پلیس خبرچینی میکرده است و در زندان، همسلولی سابق خود را لو داده. این بدترین چیزی بود که تری میتوانست بگوید؛ زیرا پلیس و جاسوس دو چیزی بودند که آنجلا بیش از همه در جهان از آنها نفرت داشت.
مدتی بعد، آنجلا تری را به آپارتمانش دعوت کرد و به محض ورود تری به خانه، آنجلا او را به صندلیای رو به آینه بست. در ادامه، آنجلا دو روز تمام تری را به وحشیانهترین شکل ممکن شکنجه کرد و درنهایت هم بدن تکه تکه او را آتش زد و در سطل زباله انداخت.
چیزی که پرونده آنجلا را بسیار قابلتوجه میکند، جدا از وحشیگری محض، این است که در طول محاکمهاش، در چندین مصاحبه تلویزیونی حاضر شد و در آنها به جرم خود اعتراف کرد. در طول مصاحبهها، او روزنامهنگاران را به بازی میگرفت و به نظر میرسید از اینکه در کانون توجهات است، بسیار لذت میبرد.
چیزی که در مورد آنجلا بسیار منحصربه فرد بود، نشان دادن تمام ویژگیهای سایکوپاتی مردانه بود. حتی خودش هم به این موضوع اذعان داشت. هنگامی که یک روزنامهنگار به او توضیح داد که ارتکاب چنین جنایت خشونتآمیزی برای یک زن غیرعادی است، آنجلا به خشکی پاسخ داد: «خب، من به فرصتهای برابر اعتقاد دارم.»
اگرچه احتمال بهبود و بازپروری در سایکوپاتها کم است، اما درمان مناسب میتواند بر سایکوپاتی غلبه کند
بخشیدن افرادی مانند آنجلا واقعاً سخت است. آنها کسانی هستند که بهراحتی کلمه شر را به ذهن ما متبادر میکنند. حتی به نظر میرسد که جامعه کاملاً آماده است که آنها را در سلول زندان رها کند و کلید را دور بیندازد.
اما آیا واقعاً منصفانه است که سایکوپاتها را اینقدر بد قضاوت کنیم، فقط به این دلیل که مغز آنها آنطور که باید کار نمیکند؟
مطمئناً، برخی از سایکوپاتها تمام تلاش خود را به کار میبندند تا به دیگران آسیب برسانند، اما همه سایکوپاتها اینقدر عامدانه عمل نمیکنند. خیلیهاشان نمیدانند که چرا اعمالشان باعث رنج میشود و باقیشان هم اصلاً نمیدانند که باعث رنج میشوند.
بسیاری از ما این نوع آگاهی اخلاقی را در طول تربیت خود میآموزیم. اما سایکوپاتها اغلب در محیطهای محرومی بزرگ میشوند و هرگز فرصتی برای یادگیری ندارند.
در مورد این سؤال، آشنایی با داستان ادی آموزنده است. ادی نیز یک سایکوپات با سابقهای پربار از خشونتورزی بود. او در یک محله فقیرنشین در شرق لندن بزرگ شد. او زندگی خانوادگی ناپایداری داشت و ناپدریاش بارها با او و مادرش بدرفتاری میکرد. در نتیجه، ادی دچار مشکلات روانی، از جمله رفتار خشونتآمیز شد. این خلقوخوی خشن به همراه اعتیاد به مواد مخدر و جرمهای کوچک، همیشه او را به دردسر میانداخت.
اما یک شب همهچیز به بدترین شکل ممکن پیش رفت. ادی در حالی که به شدت مست بود، زنی را در خیابان مورد تجاوز قرار داد و به مقاومتها و التماسهای آن زن نیز هیچ توجهی نکرد. پس از چند روز، برادر زنی که مورد تجاوز قرار گرفته بود، ادی را پیدا کرد و درنهایت یک مبارزه واقعی و بسیار خشونتآمیز بین آنها رخ داد. درنهایت هم ادی با فرو کردن چاقو در قلب آن مرد، او را کشت. در دادگاه، ادی به قتل غیرعمد محکوم شد و ۱۶ سال را در زندان گذراند.
بنابراین، همانطور که میبینید، ادی زندگی را خوب شروع نکرد. او مرتکب جنایات بسیار جدی شد و به اندازه کافی ناپایدار تلقی میشد که به عنوان سایکوپات تشخیص داده شود. سابقه او برای یک جنایتکار سایکوپات معمولی بود، اما چیزی که در مورد ادی واقعاً غیرمعمول و در موارد سایکوپاتی، بسیار نادر بود، این بود که در انتهای مسیر او نوری به چشم میخورد.
ادی زمانی که در زندان بود، تحت درمان دکتر سی (Dr. C) یک رواندرمانگر باهوش و توانمند قرار گفت. در این جلسات در خصوص تعاملات ادی با سایر افراد صحبت میشد و دکتر سعی میکرد به او کمک کند تا نگاه درستی به این روابط داشته باشد. این جلسات فضایی بدون قضاوت و سرشار از همدلی فراهم کرد که در آن ادی میتوانست در مورد انتخابها و رفتار خود تأمل کند.
زمان زیادی طول کشید، سالها، اما همهچیز برای ادی تغییر کرد. او یاد گرفت که بتواند تشخیص دهد چه زمانی آتش خشمش شعلهور میشود و جلوی آن را بگیرد. وقتی درگیری احتمالی در راه بود، خودش را مجبور میکرد که از آنجا دور شود. در نهایت، او به اندازه کافی بهبود یافته بود که دوباره به جامعه بپیوندد.
امروز در پنجاه سالگی، ادی در خانهای در شمال لندن زندگی میکند. او سر کار میرود و دو سگ کوچک دارد. از زمانی که زندان را ترک کرده دیگر مرتکب جرم نشده است. او تصمیم گرفته است که گذشته را پشتسر بگذارد.
راهی که ادی برای بهبودی طی کرد ممکن است برای هر سایکوپاتی ممکن نباشد، اما باید کمی امیدوار بود. این نشان میدهد که با انتخاب درمان و حمایت مناسب، میتوان باعث تحول در زندگی این افراد شد. ما فقط باید به آنها فرصت دهیم.
پیام کلی کتاب سایکوپات
احتمالاً اکنون متوجه شدهاید که چقدر پیچیدگی و تنوع در کلمه تقریباً مبهم اما پرکاربرد «سایکوپاتی» نهفته است. دیدیم که این اصطلاح به طور گسترده برای افرادی که دارای طیف وسیعی از اختلالات روانی هستند به کار میرود.
اما چیزی که همه این موارد را به هم مرتبط میکند این است که این افراد در مقطعی از زندگی خود رفتارهای بسیار ضداجتماعی داشتهاند؛ از مشکلات بینفردی گرفته مانند دروغگویی، تا جنایات واقعاً خشونتآمیز مانند شکنجه و قتل. این رفتارها نشاندهنده ناتوانی در درک واقعی آنها از تأثیر اعمالشان بر دیگران یا اهمیت ندادن به این تأثیرات است.
درواقع سایکوپاتها قادر به درک این نیستند که دیگران به خودی خود ارزش دارند. با تکیه بر این نقص سایکوپاتها، میتوان تمام ویژگیهای رایج در آنها از عدم همدلی گرفته تا تمایلشان به آزار رساندن به دیگران را توضیح داد.
به همین دلیل، سایکوپاتی با دیگر اختلالات سلامت روان متفاوت است. درحالیکه بیماریهایی مانند افسردگی و اسکیزوفرنی باعث ناراحتی زیادی برای افراد مبتلا میشود، آسیبهای ناشی از سایکوپاتی عمدتاً اجتماعی است.
به راحتی میتوان به آسیبهایی که سایکوپاتها موجب آنها بودهاند نگاه کرد و این افراد را شیاطینی شرور نامید. اما این نگرش، ما را به پیشگیری و کاهش این اختلال نزدیکتر نمیکند. بسیار شجاعانهتر و بسیار همدلانهتر این است که این افراد را قربانی ببینیم. در بیشتر موارد، سایکوپتها قربانی آزار و غفلت بودهاند و از تجربیات اساسی عشق و مراقبت، به ویژه در دوران کودکی محروم بودهاند.
بهعلاوه باید توجه داشت که در شناخت این بیماری نیز مشکلاتی وجود دارد و تستهایی که برای تشخیص این اختلال استفاده میشود، عمدتاً بر روی ویژگیهای ضداجتماعی و رفتارهای مجرمانه تمرکز کردهاند. این مسئله باعث شده است افرادی که ویژگیهای روانشناختی این بیماری را دارند، ولی رفتار مجرمانهای ندارند، مانند آنچه در بیشتر سایکوپاتهای زن دیده میشود، تشخیص داده نشوند.
از سوی دیگر، نگهداری سایکوپاتها در زندان یا بیمارستانهای روانی با امنیت بالا، رفتارهای آسیبرسان آنها را بیشتر میکند و مطالعه و تحقیق بر روی آنها را نیز غیرممکن میسازد.
بنابراین باید علاوهبر بازنگری در درکی که از این بیماری وجود دارد، در تستهای تشخیصی این بیماری نیز تجدیدنظر صورت گیرد و به قربانیان این اختلال، از طریق درمان و حمایت مناسب کمک شود تا از این بحران نجات پیدا کنند و به زندگی عادی بازگردند.

کتاب جذابی بود. درباره سایکوپاتی نکتههای خوبی یاد گرفتم. مخصوصا سایکوپاتهای زن!