خلاصه کتاب خردمند ها

مروری بر تاریخچه بشر | خلاصه کتاب خردمند ها

زمان مطالعه: 30دقیقه
5
(3)

خلاصه کتاب «خردمند ها | Sapiens » اثر « یوال نوح هراری | Yuval Noah Harari » مختصری بر تاریخچه‌ی بشری

این کتاب درباره چیست؟

کتاب خردمندها (اشاره به هوموساپین یا انسان خردمند) تکامل گونه ما را از ظهور قدیمی ترین اجداد باستانی مان تا جایگاه فعلی‌مان در عصر فناورانه مدرن را دنبال می‌کند. چگونه ما، گونه‌ای از میمون‌های بی‌مو و بی‌دم، توانسته‌ایم بر کل زمین مسلط شویم؟ در این خلاصه کتاب خواهید آموخت که چگونه روندها و جهش‌ها به انسان‌های خردمند اجازه دادند تا به حکومت برسند.

چه کسانی باید این کتاب را بخوانند؟

  • افرادی که نسبت به چگونگی دستیابی گونه ما، هوموساپین یا انسان خردمند، به حکومت بر زمین کنجکاوند.
  • کسانی که می‌خواهند بدانند چگونه سرانجام انسان‌ها به زندگی در جامعه جهانی سرمایه‌داری (کاپیتالیستی) منتهی شد.
  • کسانی که علاقه مند به کشف نقاط آغاز جوامع و فرهنگ انسانی‌اند.

نویسنده این کتاب کیست؟

یوال نوح هراری، استاد دانشگاه عبری اورشلیم است و در تاریخ نظامی و جهان تخصص دارد. خردمندان نخستین کتاب پر فروش بین المللی او است؛ این کتاب به بیش از 60 زبان دنیا از جمله فارسی ترجمه شده است.

غرق شدن در سفر 300 هزار ساله بشر

اگر در حال خواندن این متن هستید، پس به احتمال خیلی زیاد، یک انسانید.

ما انسان‌ها، خیلی خاص هستیم. ما در رأس زنجیره غذایی قرار داریم. چندین دهه است که در حال کاوش در فضا هستیم. ما گونه‌ای هستیم که چرخ، کشاورزی، اینترنت… و البته پیتزای سرد را اختراع کردیم.

در حال حاضر، ما تقریباً بر زمین تسلط کامل داریم؛ با وجود این که مدت زیادی هم از حضورمان بر روی آن نگذشته است. یکی از سوالاتی که یوال نوح در کتابش، خردمندها مطرح می‌کند، همین است که چگونه اینطور شد؟

چرا ما؟ چرا انسان خردمند؟

در این خلاصه کتاب می‌خواهیم مروری سریع بر خاستگاه ما و لحظات کلیدی تاریخچه‌مان؛ از توسعه زبان تا ایجاد پول، داشته باشیم.

  1. انسان‌های خردمند، اگرچه اولین گونه‌ی انسان‌ها نبودند، جای همه دیگر گونه‌های انسانی را در زمین گرفتند
  2. با انقلاب شناختی، هومو ساپیین ها به مهارت‌های فکری و ارتباطی دست یافتند که سلطه بر دنیا را برای آن‌ها امکان‌پذیر کرد
  3. داشتن ظرفیت زبان پیچیده به انسان‌های خردمند یک برتری بزرگ بخشیده و به آن اجازه رشد و تکثیر داد
  4. در طی انقلاب کشاورزی، انسان‌ها از شکارچیان و غذاجویان به کشاورزها تبدیل شدند که به رشد فزاینده جمعیت انجامید
  5. برای سهولت تبادلات در جوامع بزرگ، انسان‌ها پول و نوشتن را اختراع کردند
  6. ظهور امپراطوری‌ها و ادیان، بشریت را به سمت یکه سازی جهانی حرکت داد
  7. انقلاب علمی، بشریت را مدرنیزه کرده و راه را برای فناوری‌های نوین، اَمپریالیسم و رشد اقتصادی هموار ساخت
  8. جامعه جهانی امروز، با باور محوری‌اش نسبت به قدرت کاپیتالیسم، میراث اَمپریالیسم اروپایی است
  9. بشریت هرگز به اندازه دوره جهانی شده ما، صلح‌آمیز نبوده است
  10. تاریخ نه لزوماً خوب است و نه بد. پیچ و خم‌های آن‌هم معمولاً نسبتاً به خوشحالی نسبی ما بی مربوط است
  11. در آینده، انسان‌های خردمند پا از محدودیت‌های زیستی فراتر گذاشته و خود را با گونه‌ای کاملاً نوین جایگزین خواهد کرد
  12. پیام کلی کتاب

انسان‌های خردمند، اگرچه اولین گونه‌ی انسان‌ها نبودند، جای همه دیگر گونه‌های انسانی را در زمین گرفتند

انسان‌ها نخستین بار 2.5 میلیون سال پیش پا به عرصه جهان گذاشتند.

آن زمان ما چندان خاص نبودیم. مثل الآن در حال شکفتن اتم و مبادله رمز ارزها نبودیم.

از بسیاری جنبه‌ها ما مانند دیگر حیوانات بودیم و نسبت به کبوترها، شیرها یا ستاره‌های دریایی اثرگذاری بیشتری بر روی محیطمان نداشتیم.

درست است مغزهای بزرگی داشتیم، ایستاده راه می‌رفتیم، از ابزارها استفاده می‌کردیم و بسیار اجتماعی بودیم؛ اما ما تنها نبودیم. انسان‌های بسیار دیگری نیز وجود داشتند.

تصور غلط رایجی وجود دارد که: انسان‌های خردمند، آخرین گونه‌ای که پا به عرصه گذاشتند، به طور خطی از گونه‌های پیشین انسانی تکامل یافتند، اما در واقعیت انسان‌های خردمند اولیه، همزمان با دست‌کم 6 گونه‌ی دیگر انسانی وجود داشتند:

“انسان فلورسی”، انسان‌های کهن کوچکی که قدشان حداکثر به زیر 1 متر می‌رسید وجود داشتند، که البته به قدری باهوش و ساماندهی شده بودند که به شکار فیل‌ها بروند. “انسان دنیسوا”، گونه‌ای بومی منطقه سیبری که تنها به تازگی، در سال 2010 کشف شدند و این سؤال را بر می‌انگیزند که: چه گونه‌های منقرض شده دیگری از انسان‌ها وجود دارند که ما هنوز کشف نکرده‌ایم و البته پسر عموهای به خوبی شناخته شده ما “انسان‌های نئاندرتال” نیز وجود داشتند.

برخلاف اسم نه چندان فروتنانه‌ای که به خود داده‌ایم: هومو ساپین که در لاتین به معنای مرد خردمند است؛ قطعاً ما تنها بوزینه‌های باهوش دنیا نبودیم. در حقیقت نئاندرتال ها مدت‌ها پیش از آن که ما حتی به‌وجود بیاییم، در حال شکار ماموت‌ها و پیشرفت تکنیک‌های پخت غذا روی آتش بودند. مغزهایشان نیز از ما بزرگ‌تر بود.

پس اگر ما در دوران اولیه مان چندان خاص نبودیم، چطور است که ما رشد کرده و دور تا دور زمین پخش شدیم، در حالی که دیگر گونه‌های انسانی از بین رفته و به سختی هیچ اثری از خود به جا گذاشتند؟ چه به سر همه عمو زاده‌هایمان آمد؟

دو نظریه متقابل در پاسخ این سؤال وجود دارند؛ یکی دل‌پذیر و دیگری شرورانه

نظریه میان-جفت‌گیری این ایده را مطرح می‌کند که هوموساپین ها شروع به جفت‌گیری با دیگر گونه‌های انسان‌ها، به خصوص هومو نئاندرتال ها کرده‌اند که به ادغام تدریجی دو گونه انجامیده است. برای اثبات این نظریه شواهدی وجود دارد: در دی ان ای مردم اروپایی مدرن، بین 1 تا 4 درصد دی ان ای نئاندرتال ها به علاوه مقداری دی ان ای دیگر گونه‌های انسانی اولیه وجود دارد. اما منتقدین این نظریه اشاره می‌کنند که جفت‌گیری میان نئاندرتال ها با ساپین ها، به ندرت ممکن است به تولید مثل بیانجامد، چرا که آن‌ها گونه‌های متفاوتی از هم هستند و نه جمعیتی از یک گونه.

در طرف مقابل اما، نظریه جانشینی، می‌گوید که هوموساپین ها، به واسطه مهارت‌های بالاتر و فناوری‌شان، دیگر انسان‌ها را یا با گرفتن منابع غذایی آن‌ها و یا با کشتار مستقیم، به سمت انقراض کشاندند. اگر این نظریه درست باشد، مشخص است که ما هنوز تمایلمان نسبت به کشتن دیگر انسان‌ها به خاطر اختلاف سر منابع و تفاوت‌های ظاهری را کنار نگذاشته‌ایم.

پس کدام‌یک درست است؟ آیا ما با دیگر گونه‌های انسانی جفت‌گیری کرده و به یک خانواده بزرگ خوشحال تبدیل شدیم و یا ما عمو زاده‌هایمان را به انقراض کشاندیم؟

هنوز نمی‌توان با قطعیت رأیی بین این دو فرضیه داد و با ظهور شواهد جدید بحث‌ها میان این دو نظریه بیش از پیش بالا می‌گیرند، اما احتمال بالایی وجود دارد که هر دوی آن‌ها تا حدی درست باشند. در قسمت بعدی نگاهی نزدیک‌تر به برتری های کوچکی در خردمندها خواهیم انداخت که به آن‌ها امکان سلطه بر زمین را داده‌اند.

با انقلاب شناختی، هومو ساپیین ها به مهارت‌های فکری و ارتباطی دست یافتند که سلطه بر دنیا را برای آن‌ها امکان‌پذیر کرد

خردمندها ابتدا 150،000 سال پیش تکامل پیدا کردند. برای هزاران سال، سرشان به کار خودشان در شرق آفریقا مشغول بود. آن‌ها مشغول ساخت هیچ ابزار یا هنر خارق العاده‌ای نبودند. در یک نقطه آن‌ها تصمیم به مهاجرت به شمال گرفته و با نئاندرتال ها جنگیدند. خردمندها شکست‌خورده و به خانه شان عقب‌نشینی کردند و نئاندرتال ها تا 30،000 سال دیگر، اربابان خاورمیانه باقی ماندند.

اما سپس در حدود 70 هزار سال پیش، اتفاقی اعجاب‌انگیز رخ داد. جهش عظیمی در دستاوردهای خردمندها رخ داد. آن‌ها شروع به ساخت قایق‌ها، چراغ‌های روغنی و تیر و کمان‌ها کردند. آن‌ها جوامع بزرگ‌تر و پیچیده‌تری شکل داده و شبکه‌های مواصلاتی ایجاد کردند.

و همزمان با پیشرفت فنون شکارشان، خردمندها دنباله‌ای طویل از انقراض‌ها را در مسیرشان به جا گذاشتند.

به عنوان مثال تنها 50 هزار سال پیش، استرالیا محل زندگی انواع پستانداران، مثل: تنبل (نوعی حیوان) های خاکی با 6 متر قد و آرمادیلو هایی هر یک به ابعاد یک مینی ون بوده است. اما با گذشت چند هزار سال از پا گذشتن انسان‌های خردمند اکثر این حیوانات محو شده‌اند.

و همانطور که در بخش‌های قبلی خواندیم، دیگر گونه‌های انسانی نیز بودند که به احتمال زیاد توسط اجداد خردمند ما کشته شدند. وقتی که خردمندها برای بار دوم آفریقا را ترک کردند، دوباره با نئاندرتال ها جنگیدند. و این بار، برنده شدند. آن‌ها نه‌تنها خاورمیانه را فتح کردند، بلکه همه دیگر گونه‌های انسانی را از روی زمین محو کردند.

این که چه چیزی این برتری ناگهانی را به خردمندها داد، هنوز به طور کامل مشخص نیست، اما یک چیزی به سر ساختار مغزهای ما آمد، یک جهش تکاملی که به عنوان انقلاب شناختی شناخته می‌شود.

پیش از آن، مغزهای ما مشابه مغزهای نئاندرتال ها بودند. اما بعد از آن، بر اساس جامع‌ترین نظریه موجود، یک جهش ژنتیکی اتفاقی، سیم‌کشی های داخلی ما را تغییر داده و به ما مدل‌های بهبود یافته تفکر، یادگیری و یادآوری عطا کرد. چه اتفاق خوشی!

اما مهم‌تر از فهم علت انقلاب شناختی، فهم اثرات آن است و مهم‌ترین نتیجه این جهش ژنتیکی اتفاقی این است که به ما تحفه زبان را داد. پس جای تعجب ندارد که توسعه زبان پیچیده، یکی از مهم‌ترین عوامل در سیطره انسان‌های خردمند بوده است. بیایید چرایی این موضوع را بررسی کنیم.

داشتن ظرفیت زبان پیچیده به انسان‌های خردمند یک برتری بزرگ بخشیده و به آن اجازه رشد و تکثیر داد

البته ما تنها جانوران دارای زبان نیستیم. زنبورها با صدای ویز ویزشان به دیگر هم‌قطارانشان محل غذا را اعلام می‌کنند. شامپانزه‌ها صداهایی خاصی دارند که به معنی «مواظب باش!» است. صدای مخصوصی برای هشدار نسبت به «یک عقاب» که کمی با صدای مواظب باششان فرق می‌کند. یا صدایی برای هشدار «یک شیر!» و نئاندرتال ها هم احتمالاً نوعی زبان خود را داشتند که معنایی بیش از صرفاً خرخر کردن داشته است.

اما ظرفیت زبان ما متفاوت است. زبان انسان، فوق العاده ظریف و پیچیده است، به خصوص وقتی با روش‌های ارتباطی دیگر گونه‌ها مقایسه می‌شود. برای همین است که انسان‌ها بر دنیا سلطنت می‌کنند در حالی که زنبورها در معرض انقراضند، شامپانزه‌ها در باغ وحش‌ها زندانی اند و نئاندرتال ها مدت هاست از بین رفته‌اند.

انسان‌های خردمند موجوداتی اجتماعی اند؛ ما در جوامع زندگی می‌کنیم. زبان به ما اجازه می‌دهد تا اطلاعات، آزادانه ما‌بین افراد میان این جوامع جاری شود، این یعنی گفته‌های مهم درخصوص غذا، درندگان و یا حتی افراد خطرناک و غیرقابل اعتماد درون خود گروه، می‌توانند در سطحی بسیار جزئی‌تر نسبت به هر نوع دیگری از حیوانات، به اشتراک گذاشته شوند.

به عنوان مثال، با استفاده از زبان، یک نفر که یک منبع وافر درختان میوه را پیداکرده است، می‌تواند محل دقیق آن را به دیگران اطلاع دهد. کسی که محل اختفای یک حیوان درنده را پیداکرده است، می‌تواند به دیگران برای حذر کردن از آن محل هشدار بدهد. در هر دوی این موارد، زبان پیچیده ما، یک برتری متمایز به اجتماع می‌دهد.

اما احتمالاً بزرگترین فایده زبان این است که به ایجاد یک درک مشترک میان اعضای یک گروه کمک می‌کند و این است که به انسان‌ها، برتری خاصشان را می‌دهد.

چند لحظه برگردیم به سراغ زنبورها و شامپانزه‌ها. زنبورها نیز می‌توانند در تعداد زیاد با یک دیگر کار کنند، اما همکاری آن‌ها بسیار انعطاف‌ناپذیر است و آن‌ها نمی‌توانند بر اساس تغییرات محیطی شان، مثل فرصت‌ها یا تهدیدات جدید، نظم اجتماعی خود را تغییر دهند.

شامپانزه‌ها کمی انعطاف‌پذیر تر با هم همکاری می‌کنند و با تغییراتی که مشاهده می‌کنند خود را انطباق می‌دهند. اما آنها فقط می‌توانند در تعداد نسبتاً کمی با یکدیگر همکاری کنند زیرا برای همکاری باید طرف مقابل را به نزدیکی بشناسند. آن‌ها در کنار هم نمی‌جنگند، مگر آن که همدیگر را جوریده باشند و از آنجا که درآوردن تخم شپش از لای موهای رفیقتان زمان زیادی می‌برد، اعتمادسازی با این روش در تعداد بالا عملی نیست. به همین دلیل است که گروه‌های شامپانزه‌ها از 50 نفر بیشتر نمی‌شوند.

تنها حیواناتی که می‌توانند با انعطاف و در تعداد زیاد با یکدیگر همکاری کنند، انسان‌های خردمند هستند و این به این خاطر است که از طریق زبان، ما نه‌تنها درخصوص دنیای بیرون، بلکه درخصوص ایده‌های انتزاعی مثل خدایان، تاریخ و حقوق بشر نیز می‌توانیم اطلاعاتمان را به اشتراک بگذاریم.

این ایده‌ها، چیزی که هراری «اسطوره‌های رایج» می‌نامد، ساخته‌های خیالی ذهن انسان و نابغانه ترین اختراعات ما تا به این لحظه اند. آنها سنگ بنای فرهنگ بشری هستند و چیزهایی هستند که ما را در همکاری باهم بسیار مؤثر می‌کنند.

بیایید کمی جزئی‌تر به این موضوع نگاه کنیم، چرا که این مسئله یکی از استدلال‌های محوری نویسنده است. حراری، استدلال می‌کند که علت سلطه انسان‌های خردمند بر روی زمین این است که ما تنها حیواناتی هستیم که می‌توانیم چیزهایی که تنها در تخیلاتمان وجود دارند؛ مثل پول، خداها و کشورها را برای همدیگر مطرح کنیم. اگر شما هم به همین اسطوره‌های رایج اعتقاد دارید، می‌توانیم با همدیگر در تعدادی وسیع، برای اهداف مشترکمان همکاری کنیم. بله درست است؛ علت قدرتمند بودن ما این است که ما عادت به باور تخیلات داریم.

مثلاً پول را فرض بگیرید. ارزش پول، هیچ واقعیت فیزیکی ندارد. اما همانطور که در ادامه با جزئیات بیشتر خواهیم دید، وقتی که ما به صورت جمعی به این افسانه اعتقاد داشته باشیم که برای زندگی به پول نیاز داریم؛ می‌توانیم سیستم پیچیده‌ای از تبادلات را بر اساس آن داشته باشیم.

یا طور دیگه‌ای به آن فکر کنید. تصور کنید که متقاعد کردن تنها چند میلیون انسان برای همکاری در راستای یک هدف چقدر مشکل خواهد بود، اگر فقط در مورد چیزهایی صحبت کنیم که واقعاً وجود دارند. هیچ کس مالیات نمی‌پرداخت اگر باور نداشت که به خاطر قانون و کشورش ملزم به این کار است. در حالی که این قوانین و خود کشور افراد، در حقیقت یک تخیلند.

انسان های خردمند اولیه در گروه‌های حدود 150 نفره زندگی می‌کردند. اما با پیشرفت و گسترش زبان و اسطوره‌های رایج میانمان، امکان افزایش تصاعدی جوامعمان، از روستاها به شهرها، از شهرها به کشورها و از کشورها به جوامع مدرن جهانی و به هم تنیده‌ی مدرنمان فراهم شد.

در طی انقلاب کشاورزی، انسان‌ها از شکارچیان و غذاجویان به کشاورزها تبدیل شدند که به رشد فزاینده جمعیت انجامید

انسان‌های خردمند بیشتر تاریخ را به زندگی کوچ‌نشینی مشغول بودند و اکثر اجداد ما زندگی‌شان را به شکار حیوانات و جمع‌آوری گیاهان گذراندند. به جای استقرار در یک منطقه، آن‌ها به هر جا که پر از غذا بود کوچ می‌کردند.

اما در حدود 12 هزار سال پیش، همه چیز تغییر کرد. آنچه که ما انقلاب کشاورزی می‌نامیم، زمانی است که انسان‌های خردمند از فقط شکار کردن و غذا جویی دست کشیده و در عوض شروع به پرورش غلات و اهلی‌سازی حیوانات کردند. طی حدود 10 هزار سال، تقریباً همه بشریت با کشاورزی مستقر شدند؛ تغییر رویه‌ای حقیقتاً انقلابی.

و البته کمی تعجب‌برانگیز. کشاورزی امروزه ممکن است آسان به نظر برسد، اما درک این که چرا پیشینیان ما آن را نسبت به سبک زندگی شکارگر-گردآور ترجیح دادند، مشکل است.

اولاً از نظر کاری، کشاورزی بسیار وقت گیرتر و خسته کننده‌تر است. درحالی که یک شکارگر-گردآور باید حدود 4 ساعت برای جمع‌آوری غذای کافی وقت بگذارد، یک کشاورز باید از طلوع تا غروب روی زمین کار بکند.

و بعد، بحث کیفیت غذای مورد ارائه است. کشاورزی اولیه، طیف محدودی از غلات، مانند جو را برای اجداد ما فراهم می‌آورد که هم گوارش سختی داشته و هم از نظر مواد مغذی و ویتامین‌ها کیفیت کمی دارند. این کیفیت غذایی را با انواع گوشت، حبوبات، میوه و ماهی‌هایی مقایسه کنید که یک شکارگر-گردآور می‌تواند به دست آورد.

پس چه چیزی در جلد ما فرو رفت و ما را مجبور کرد که زمان بیشتری کار کنیم تا غذایی بدتر بخوریم؟

دو دلیل: اول این که تغییر رویه به کشاورزی روندی آرام و تدریجی بود؛ با هر نسل از انسان‌ها، فرایند کشاورزی بیشتر در جامعه ریشه یافته و زمانی که متوجه نقاط ضعف آن شدیم، خیلی برای بازگشت دیر شده بود.

دوم، علی‌رغم همه نقاط ضعفش، کشاورزی یک برتری بزرگ داشت: به ازای هر واحد قلمرویی، غذای بسیار بیشتری فراهم می‌کرد. کشاورزها می‌توانستند حجم زیادی از گیاهان خوراکی را در یک تکه کوچک زمین پرورش بدهند و افزایش موجودی غذایی به جوامع انسانی امکان تحمل جمعیت‌های بسیار بیشتر را داد و اینگونه جمعیت انسان‌های خردمند به شدت افزایش یافت. انقلاب کشاورزی، اجازه داد تا مردم بیشتری را زنده نگه داریم، اگرچه در شرایطی بدتر.

اما افزایش جمعیت با مشکلی همراه بود: جوامع چطور با این انفجار تعداد آدم‌ها کنار می‌آمدند؟ این‌ها چالش‌هایی است که ما تا به امروز با آن‌ها مقابلیم و در قسمت بعد به کاوش آن‌ها می‌پردازیم.

برای سهولت تبادلات در جوامع بزرگ، انسان‌ها پول و نوشتن را اختراع کردند

زندگی پیش از انقلاب کشاورزی نسبتاً ساده بود. اگر گوشتتان تمام شده بود، می‌توانستید به سادگی از همسایه‌یتان بخواهید اضافه غذایشان را با شما به اشتراک بگذارند و بیشتر اوقات، مطمئن از این که اگر در آینده مشکلی برای آن‌ها پیش بیاید، شما هم لطفشان را جبران خواهید کرد، کمکتان می‌کردند.

اما با توسعه کشاورزی، این اقتصاد الطاف، تبدیل به سیستم تهاتر شد.

چرا؟

به خاطر بازدهی بالایش، کشاورزی مردم را قادر به تأمین غذای کافی برای همه اجتماع کرد. با از بین رفتن فشار ممتد تهیه وعده غذایی بعدی، بعضی از مردم مهارت‌های جدیدی مثل آهنگری و بافندگی را توسعه دادند. برای گرفتن غذا، آن‌ها مصنوعاتشان، مثلاً چاقو یا بیل را با کشاورزانی که خواهان آن بودند مبادله می‌کردند.

اما خیلی زود مشخص شد که این اقتصاد تهاتری نیز بازدهی کافی را ندارد.

با رشد بازار مبادله، پیدا کردن افرادی که کالای مد نظر شما را داشته و در عوض خواهان کالای شما بودند، سخت‌تر شد. مثلاً فرض کنید که تعدادی چاقو دارید و مقداری گوشت تازه می‌خواهید، حالا اگر دامدار، خود از قبل تعداد زیادی چاقو داشت، چه‌کار باید بکنید؟ یا بالعکس اگر یک دامدار نیاز به یک چاقو داشت اما هنوز گاوی آماده ذبح نداشت چه؟ شاید به شما قول بدهد که در آینده بهتان گوشت خواهد داد، اما از کجا می‌دانید که او سر حرفش خواهد ماند؟

در پاسخ چنین مشکلاتی بود که در حدود 3 هزار سال پیش از میلاد مسیح، انسان‌های خردمند، نوشتار و پول را اختراع کردند.

سومریان ساکن بین النهرین، پیش قدم در این کار بودند. برای ثبت اطلاعات مورد نیاز برای مبادلات پیچیده، آن‌ها شروع به حکاکی تبادلات بر روی لوح‌های رُسی، با نمادهای ساده اقتصادی کردند. در حدود همین دوره، آن‌ها شروع به استفاده از پول جو به عنوان روش استاندارد پرداخت کردند.

با این روش شما می‌توانستید هزینه کشاورز را با ارزی پرداخت کنید که به سادگی قابل تبدیل به هرچه که او نیاز داشت بود. یا اگر به شما قول یک گاو را می‌داد، می‌توانستید این مبادله را روی سنگ ثبت کرده و بعداً به عنوان سند از آن استفاده کنید.

ظهور امپراطوری‌ها و ادیان، بشریت را به سمت یکه سازی جهانی حرکت داد

همانطور که در بخش قبل دیدیم، اختراع نوشتار و پول، انجام تراکنش‌های اقتصادی را آسان‌تر کرده و انجام تقلب مالی را سخت‌تر ساخت و البته این به این معنا نبود که اقتصادها ناگهان کاملاً روان و بهینه شدند. در حقیقت، با رشد جوامع و اقتصادها، کنترل و تنظیم آن‌ها مشکل‌تر شد.

پس جوامع انسانی چه کردند؟

قوانینی برای تنظیم رفتارهای افراد نصب کرده و نظام‌های اقتداری به‌وجود آوردند تا از پیروی مردم از آن‌ها اطمینان حاصل کنند. بدین صورت، نخستین جوامع دارای سلسله مراتب به‌وجود آمدند که در آن‌ها یک پادشاه یا امپراطور بر همه حکومت می‌کرد.

این روزها ما به پادشاهی ها و امپراطوری‌های گذشته به عنوان نظام‌های استبدادی و بی‌رحم نگاه می‌کنیم، اما میزان ثبات سیاسی، اجتماعی و اقتصادی بزرگی که این نظام‌ها به جوامع گذشته بخشیدند، قابل‌توجه است. یک آن که، این نظام‌ها بروکراسی‌های موثری فراهم کردند که رسومات و قوانین را همگون‌سازی کردند.

فقط به عنوان یک مثال: در سال 1776 پیش از میلاد، بابل، با جمعیت بیش از 1 میلیون نفر، بزرگترین امپراطوری جهان بود. برای حکمفرمایی مؤثر و فراهم‌سازی نظم یکپارچه، حمورابی، پادشاه بابل، مجموعه قوانینی معروف به قانون حمورابی را صادر کرد.

این مجموعه قوانین، درکی عمومی از آنچه مجاز و آنچه غیرمجاز بود، مانند دزدی، قتل و مالیات را در سطح یک امپراطوری برقرار کرد. هرجایی درون مرزهای امپراطوری که مردم سفر و تجارت می‌کردند، می‌دانستند که از چه رسم و قانونی تبعیت کنند.

اما دانستن قوانین لزوماً به معنای پیروی از آن‌ها نیست. فرمانروایان و پادشاهان، برای اعمال قوانینشان نیاز به مقبولیت قدرتشان توسط مردم داشتند و بهترین روش رسیدن به این امر، از طریق مذهب بود. پادشاه حمورابی به خوبی این موضوع را می‌دانست و با ادعای این که او توسط خدایان برای فرمانروایی بر بین النهرین گزیده شده، به حکومت خود مشروعیت بخشید. اگر مردم اعتقاد داشتند که فرمانروایشان با اراده الهی انتخاب شده است، خیلی راحت‌تر قوانین امپراطوری را می‌پذیرفتند. برای یک‌بار دیگر می‌بینیم که یک اسطوره رایج، چسبی است که جامعه‌ای یک میلیون نفری را کنار هم نگه داشته است.

با گسترش کشورها، دامنه و قدرت ادیانی که آن‌ها تبلیغ می‌کردند نیز رشد می‌کرد. احکام فرمانروایی‌ها گاهی با زور و گاهی با فرایند تدریجی جذب، بسیاری گروه‌های نژادی و مذهبی متفاوت را زیر پرچم تعداد کمی ابر فرهنگ گردآورده است.

انقلاب علمی، بشریت را مدرنیزه کرده و راه را برای فناوری‌های نوین، اَمپریالیسم و رشد اقتصادی هموار ساخت

در قرون 16 و 17 میلادی، تحول جدیدی در دنیای بشر صورت گرفت. یک انقلاب علمی، تمام اروپا را فراگرفت و به جای رها کردن پیشرفت به عهده‌ی خداها، خود انسان‌ها شروع به تفکر درباره چگونگی استفاده از علم برای بهبود جامعه کردند.

با بکارگیری اصول علمی پژوهش، آزمایش و مشاهده، افراد، قدم‌های بلندی در عرصه‌های مختلف همچون پزشکی، اخترشناسی و فیزیک برداشتند و هر یک از این جهش‌ها، جامعه را به محلی بهتر برای زندگی تبدیل می‌کردند.

به عنوان مثال: نرخ مرگ و میر کودکان. در گذشته، حتی برای ثروتمندترین اقشار جامعه نیز متداول بود که 2 یا 3 کودک خود را با مرگ زودرس از دست بدهند. امروزه به لطف علم، نرخ مرگ کودکان برای همه اقشار، تنها یک در هزار است.

تعقیب علم تنها برای سلامت انسان‌ها مفید نبود، بلکه دولت‌های اروپایی خیلی زود یافتند که این کار برای اقتصاد نیز عالی است. امپراطورها و پادشاهان، روی سر کاوشگران و دانشمندان پول می‌ریختند تا ایده‌ها و منابعی جدید برای غنی سازی کشورهایشان پیدا کنند.

بزرگترین حادثه علمی که ارزش روش علمی را یک‌بار برای همیشه در ذهن اروپاییان قرن 16 میلادی تثبیت کرد، سفر مشهور “کریستوفر کلمب” به آن سر اقیانوس اطلس بود. پادشاه اسپانیا، در عوض حمایتش از این کاوش، قلمرویی وسیع، سرشار از منابعی مثل طلا و نقره به دست آورد و اینگونه مسابقه قدرت‌های اروپایی بر سر یافتن دیگر نقاط خالی نقشه‌هایشان از کره زمین با سرعت گردن شکنی آغاز شد.

حاکمان متوجه شدند که برای فتح و سلطه بر این قلمروهای بزرگ جدید، روش‌های قدیمی استفاده از متون مقدس مسیحی و رسوم شفاهی باستانی چندان کارگشا نخواهد بود. در عوض آن‌ها باید هزاران داده علمی درخصوص جغرافیا، فرهنگ، زبان، اقلیم، گل و گیاه و تاریخچه قلمروهای جدید را به دست بیاورند.

اقتصاد کشورهای اروپایی درنتیجه نوآوری ها و کاوش‌های علمی رشد کردند و گسترش این امپراطوری‌ها، در کنار نابودی بسیاری از سبک زندگی‌های بومی، با پایه‌گذاری فرمانروایی‌های جهانی و شبکه‌های مواصلاتی، دنیاهای پیش‌تر منزوی از یکدیگر را به جوامعی پیوسته به هم تبدیل کرد.

جامعه جهانی امروز، با باور محوری‌اش نسبت به قدرت کاپیتالیسم، میراث اَمپریالیسم اروپایی است

تا اینجا آموختیم که روش علمی توسط دولت‌های اروپایی برای گسترش امپراطوری‌ها و منافعشان به کار گرفته شد و قطعاً جواب هم داد. با رسیدن به قرن 19، امپراطوری بریتانیا به تنهایی بیش از یک‌چهارم جهان را پوشش می‌داد.

با این دسترسی بزرگ، کشورهای اروپایی تفکراتشان را به گوشه گوشه‌ی دنیا تحمیل کردند. رسوم محلی، فرهنگ‌ها و قوانین، همه با ابر فرهنگ‌های برگرفته از عرف اروپایی جایگزین شدند؛ مواردی چون: ادیان غربی، دموکراسی و یا علم. اگرچه امپراطوری‌های اروپایی مدت هاست که از بین رفته‌اند، هنوز بسیاری از ملت‌ها با فرهنگ به جامانده از آن‌ها زندگی می‌کنند.

بزرگترین این عرفیات جهانی امروز، کاپیتالیسم (نظام سرمایه‌داری) است. تا حد زیادی به لطف امپراطوری‌های اروپایی، مردم سراسر جهان به اهمیت و قدرت پول باور دارند.

امروزه بیشتر مردم چه از برزیل و بوتان و چه کانادا و کمبوجیه، زندگی‌شان را با محوریت پول و تعلقات مادی خود می‌گذرانند. همه ما می‌خواهیم که درآمد خود را تا حد ممکن افزایش داده و ثروتمان را با لباس‌ها و وسایل الکترونیکی مان به نمایش بگذاریم.

در واقع با کمک علم، قدرت و دسترسی کاپیتالیسم جهانی در حال نابودی بسیاری دیگر فرهنگ‌های جهانی، به خصوص مذهب است.

علوم مدرن، بسیاری از اصول دینی را رد کرده‌اند. بیشتر مردم دیگر به این که جهان در 7 روز توسط خدا آفریده شده اعتقاد ندارند؛ بلکه بیشتر نظریه تکامل از طریق انتخاب طبیعی داروین را باور دارند.

با زیر سؤال رفتن صحت ادیان، تفکر سرمایه‌داری جلوتر می‌آید و به جای باور سنتی صبوری برای خوشحالی در جهان آخرت، این روزها مردم به حداکثر رساندن لذت‌هایشان در زمین تمرکز می‌کنند. این البته باعث می‌شود که بیشتر و بیشتر محصولات و خدماتی که به عنوان عامل خوشحالی‌مان تبلیغ می‌شوند را دنبال کرده، بخریم و مصرف کنیم.

بشریت هرگز به اندازه دوره جهانی شده ما، صلح‌آمیز نبوده است

جهانی سازی قطعاً در حال پیشروی است، اما همه نسبت به آن خشنود نیستند. منتقدین جهانی سازی ادعا می‌کنند که این کار در کنار برخی عواقب دیگر، باعث از بین رفتن تنوع فرهنگی شده و همه دنیا را به یک واحد کسل کننده همگون تبدیل می‌کند.

علی‌رغم انتقادهای این چنینی، جهانی سازی یک فایده بزرگ دارد: جهان را به محلی صلح‌آمیزتر تبدیل می‌کند.

ملت‌های مدرن برای پیشرفت به یکدیگر وابسته اند و در دنیای جهانی شده، شبکه‌های تجارت و سرمایه‌گذاری در کشورهای مختلف گسترده می‌شوند و جنگ یا بی‌ثباتی در یک منطقه آثار اقتصادی ثانویه‌ای برای همه دارد.

درنتیجه، تقریباً همه رهبران آمریکایی، اروپایی و آسیایی علاقه شدیدی به حفظ صلح جهانی دارند. از سال 1945، هیچ کشور مستقل شناخته شده‌ای توسط یک کشور دیگر فتح یا نابود نشده است. فقط در نظر بگیرید که دنیای پیش از پایان جنگ جهانی دوم چقدر خشن بود و مشخص می‌شود که دقیقاً دنیای جهانی امروز ما چقدر صلح‌آمیز تر شده است.

پس قرن 20 میلادی درواقع صلح‌آمیز ترین قرن در تاریخ بشر است. اگرچه ممکن است غافلگیرکننده به نظر برسد، مرور کوتاهی بر تاریخ نشان می‌دهد که جوامع بشری، از پس از انقلاب کشاورزی، به تدریج در حال کنار گذاشتن خشونت بوده‌اند.

تخمین زده می‌شود که پیش از کشاورزی، در زمان شکارگر- گردآورها، 30 درصد از همه مردان قربانی قتل می‌شدند. این را با دنیای امروز مقایسه کنید که تنها 1 درصد مرگ و میر مردان در اثر خشونت است و پیشرفتی که داشته‌ایم را می‌بینید.

اما چرا اینطور است؟ به خاطر این که جوامع سازمان یافته، سلسله مراتبی که پس از انقلاب کشاورزی توسعه یافتند، مردم را به سوی پیروی از قوانینی کردند که خشونت و قتل را ممنوع می‌کردند و درنتیجه جوامع و اقتصادهای پایدار و کارآمد پدید آمدند.

پس ما در صلح‌آمیز ترین دوره جهان زندگی می‌کنیم، اما بیایید خیلی ذوق زده نشویم. ما باید نگاه دقیقی نسبت به عوامل احتمالی مناقشات داشته باشیم، چرا که بروز یک جنگ بین المللی در سطحی عظیم، عواقب سنگین و بی‌سابقه‌ای برای بشریت خواهد داشت. بیایید از صلحمان لذت ببریم اما هرگز فراموش نکنیم که باید عاملانه آن را حفظ کنیم.

تاریخ نه لزوماً خوب است و نه بد. پیچ و خم‌های آن‌هم معمولاً نسبتاً به خوشحالی نسبی ما بی مربوط است

به دهمین بخش از کتاب می‌رسیم. سفر ما طی تاریخچه 300،000 ساله انسان‌های خردمند تقریباً به پایان رسیده است.

اکنون ما کم و بیش عموم روندهای تاریخ بشری را متوجه شده‌ایم، اما درخصوص این‌که این موضوع بر روی خود ما چه تاثیری دارد صحبت نکرده‌ایم. سلامت، ثروت و دانش ما به شدت بهبود پیدا کرده‌اند، اما آیا ما خوشحال‌تر هستیم؟

متأسفانه، در سطح فردی، پاسخ اغلب «نه» است. اما چرا؟

پرسشنامه‌های ضمنی سلامت روحی که توسط روانشناسان طرح و نقد شده‌اند، نشان داده‌اند که اگرچه انسان‌ها صعودهای کوتاه مدتی در میزان شادی یا ناراحتی خود تجربه می‌کنند، در بلند مدت، میزان خوشحالی ما در یک محدوده ثابت باقی می‌ماند.

فرض بگیریم که شما از شغلتان اخراج شده و کاهش شدیدی در میزان خوشحالی تان تجربه می‌کنید. در آن زمان، فکر می‌کنید که این حس مزخرف تا ابد باقی خواهد ماند. با این وجود با گذشت تنها چند ماه از این اتفاق بزرگ، سطح خوشحالی شما به احتمال زیاد به محدوده عادی خود بر می‌گردد.

یا یک مثال تاریخی را در نظر بگیرید: در طی انقلاب فرانسه، رعیت‌های فرانسوی حس شادی عظیمی به خاطر به دست آوردن آزادی شان حس می‌کردند. اما طولی نمی‌کشید که یک رعیت عادی دوباره شروع به نگرانی به خاطر فرزند بدرد نخورش و یا کشت محصول سال دیگر می‌کرد.

انسان‌های خردمند معمولاً میان رضایت نسبی و نومیدی، قرار دارند. این موضوع باعث می‌شود که ما با وقوع یک حادثه دردناک کاملاً ضربه فنی نشویم و از طرف دیگر هیچ وقت آنقدری از خودمان راضی نباشیم که دست از تلاش برای چیزهای بهتر و بزرگتر بکشیم.

پس در سطح فردی، احتمالاً ما چندان خوشحال‌تر نیستیم. اما در سطح اجتماعی چطور؟ مطمئناً با همه پیشرفت‌ها در کیفیت زندگی‌هایمان، ما از نسل‌های قبلی خوشحال‌تر هستیم دیگر؟

درواقع بستگی دارد که شما که هستید؛ بیشتر ثروت ایجاد شده توسط پیشرفت‌های انسانی به جیب تعداد کمی از مردهای سفید پوست رفته است. برای افراد خارج از این گروه، چه قبایل بومی کشورها، زنان و رنگین پوستان، زندگی در سطح بسیار پایین‌تری بهبود پیداکرده است. آن‌ها بارها و بارها قربانی نیروهای تاریخی امپریالیسم و کاپیتالیسم شده‌اند و تنها به تازگی در حال به دست آوردن برابری هستند.

در آینده، انسان‌های خردمند پا از محدودیت‌های زیستی فراتر گذاشته و خود را با گونه‌ای کاملاً نوین جایگزین خواهد کرد

دیگر به بخش پایانی کتاب رسیدیم. درخصوص گذشته مان چیزهای بسیاری آموختیم، اما درباره آینده مان چه؟ پیشرفت‌های صورت گرفته در علم و ثروت ما را در دهه‌های پیش رو به کجا خواهند برد؟ دانشمندان در حال کار بر روی پاسخ این سؤالات هستند و جهش‌های قابل توجهی در زمینه‌هایی همچون اندام مصنوعی و فناوری‌های ضد پیری صورت داده‌اند.

در زمینه زیست الکتریک – پیوند انسان و ماشین – دانشمندان پیشرفت‌های شگفت‌انگیزی کرده‌اند. مثلاً؛ وقتی که “جسی سالیوان”، یک برقکار آمریکایی، در اثر حادثه هر دو دستش را از دست داد، دانشمندان موفق شدند برای او دو دست مصنوعی فراهم کنند؛ دست‌هایی که تنها با فکر قادر به کار کردن هستند.

دانشمندان همچنین در حال دستیابی به پیشرفت‌های پر شتابی در عرصه ضد پیری هستند. آن‌ها اخیراً راهی یافتند تا با تغییر در ژنتیک، بازه عمر برخی کرم‌ها را، دو برابر بسازند و به انجام این کار در موش‌ها نیز بسیار نزدیک هستند. چه قدر طول خواهد کشید تا دانشمندان ژن پیری را از انسان‌ها خارج کنند؟

هر دوی پروژه‌های توقف پیری و توسعه تکنولوژی زیست الکتریکی، بخشی از پروژه “گیلگمش”، پروژه عظیم علمی به سمت کشف عمر ابدی هستند.

پس چه چیزی مانع ماست؟ خب در حال حاضر، مطالعات علمی در این حوزه‌ها، توسط طیفی از محدودیت‌های قانونی مبتنی بر نگرانی های اخلاقی، نگه داشته شده‌اند.

اما این موانع تا ابد باقی نخواهند ماند. اگر بشریت کوچکترین شانسی برای زندگی ابدی پیدا کند، قطعاً اشتیاق ما برای رسیدن به آن، همه موانع پیش رو را کنار خواهد زد.

احتمال دارد که در آینده‌ای نه‌چندان دور، ما انسان‌های خردمند، به قدری بدن‌هایمان را از طریق علم متحول کنیم، که دیگر به لحاظ فنی اصلاً انسان خردمند یا هومو ساپین به حساب نیاییم. در عوض به گونه‌ای کاملاً جدید تبدیل می‌شویم، گونه‌ای نیمه ارگانیک و نیمه ماشینی.

پیام کلی کتاب خردمندها

Sapiens by Yuval Noah Harariطی سیصد هزار سال انسان‌های خردمند، خود را از تنها یکی از چندین گونه انسانی روی زمین بودن، به غالب‌ترین گونه‌ای که تا به حال پا بر روی زمین گذاشته است، رسانده‌اند. با شروع توسعه زبان و اسطوره‌های مشترک که تار و پود اجتماعات ما را به یکدیگر پیوند می‌دهند، تمدن انسانی بیشتر و بیشتر در هم تنیده شده و به دهکده جهانی به‌هم متصل امروزی ما منتهی شده است.

عقاید نویسنده در این کتاب به هیچ وجه مورد تأیید سایت کباب و کتاب نیست و این مقاله صرفاً ترجمه‌ای از خلاصه کتاب “خردمندها” است.

میانگین امتیاز 5 / 5 | تعدا آرا: 3

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.