خلاصه کتاب کودکی با مغز کامل

پرورش صحیح ذهن کودکان | خلاصه کتاب کودکی با مغز کامل

زمان مطالعه: 20دقیقه
5
(4)

پرورش صحیح ذهن کودک شما | چگونه ذهن در حال رشد کودک را با 12 راهبرد مهم هدایت کنیم | خلاصه کتاب « کودکی با مغز کامل | The Whole-Brain Child » اثر « دانیل سیگل  و تینا برایسون | Daniel J. Siegel & Tina Payne Bryson »

این کتاب درباره چیست؟

کتاب «کودکی با مغز کامل» یا کودک کامل مغز راهنمای والدین برای درک ذهن کودکان است. این کتاب به شما می آموزد که چگونه به فرزندتان کمک کنید تا جنبه‌های مختلف مغزش را بکار گرفته و به سمت انسانی همه جانبه رشد کند.

چه کسانی باید این کتاب را بخوانند؟

  • والدین و زنان باردار
  • هر کسی که به پیچیدگی های مغز انسان علاقه دارد
  • همه‌ی انواع معلمان و مربیان

نویسنده این کتاب کیست؟

دکتر دانیل سیگل مدرس روانپزشکی در دانشگاه UCL است. او همچنین یک سازمان آموزشی به نام «Mindsight» را مدیریت می کند که در جهت آگاه سازی افراد از فرآیند های ذهنی تلاش می کند. او نویسنده چندین کتاب پرفروش درباره ذهن، آگاهی و رشد مغز است.

دکتر تینا برایسون به عنوان روان درمان بالینی در آرکادیای کالیفرنیا شاغل است و متخصص رشد کودک در مدرسه سنت مارک در آلتادنا است. او همچنین برای موسسه Mindsight کار می کند و به همراه دکتر سیگل، کتاب کودکی با مغز کامل که دومین کتاب پرفروش نیویورک تایمز است را تألیف کرده است.

پرورش کودکان برای یافتن آمادگی کامل ذهنی جهت مقابله با چالش‌های زندگی

کمتر کسی است که در صورت امکان استفاده از هر دو پا، تنها به یکی اکتفا کند.

اما به طرز عجیبی بسیاری از ما و کودکانمان، تنها بخشی از ظرفیت های مغزمان را برای رویارویی با چالش های زندگی به کار می گیریم. صد البته؛ کودکان خود تصمیم نمی گیرند که بخش هایی مهم از عملکرد مغزشان را نادیده بگیرند؛ مشکل آنجاست که این عملکرد های ذهنی هر یک با سرعت های متفاوتی رشد پیدا می کنند و در نتیجه: کودکان با همه آن ها به یک اندازه آشنا نیستند.

پس وظیفه شما به عنوان والدین این است که به کودکان در کشف توانایی های جدید تر مغز، مثل توانایی استدلال، کمک کنید و به او نشان دهید که چگونه از این ظرفیت ها در کنار قابلیت های آشنا تر مغز خود استفاده کند.

این فرآیند، موضوع اصلی این خلاصه کتاب است؛ آموزش درخصوص بخش ها و عملکرد های مختلف مغز کودک و بکارگیری ابزار های کاربردی برای بهبود همکاری آن ها با یکدیگر.

در این خلاصه همچنین خواهید خواند:

  • چگونه کودک را وقتی که می گوید هیولا های ترسناک داخل کمد هستند آرام کنیم؟
  • چرا قشقرق های کودکان در یک فضای رسمی می تواند چیز خوبی باشد؟
  • وقتی که سعی می کنید روی یک احساس، اسمی بگذارید؛ چه اتفاقی می افتد؟

برای داشتن کودکان سالم باید به آن‌ها برخورد سازنده با تجربیات را بیاموزیم

هر خانواده‌ی تازه فرزند دار شده ای، بلافاصله مورد حمله‌ی انبوهی از نصیحت ها؛ از نحوه شستشوی بچه تا بهترین گهواره برای او قرار می گیرند. اما جنبه‌ای ضروری از تربیت بچه ها وجود دارد که هیچکس توضیح نمی دهد: چگونه باید مغز کودک را تربیت کرد؟

تربیت مغز کودکان نیازمند تعلیم نحوه صحیح برداشت و برخورد او با تجربیات زندگی است.

در نهایت این مغز ما است که تعیین می کند ما چگونه فردی باشیم و چگونه رفتار کنیم. مغز ما نیز با تجربیاتمان شکل می گیرد. تجربه ها مغز را تغییر می دهند؛ مثلا وقتی که در کودکی قشقرقی به پا می کردیم، برخی نورون (یاخته های عصبی) های خاص در مغزمان شروع به شلیک می کردند، وقتی که این نورون ها پشت سر هم شلیک شوند، با یکدیگر متصل می شوند.

پس اگرچه برخورد با معضلات یکی از جنبه های مرکزی فرزندپروری است، این موضوع به این معنا نیست که همیشه باید از کودکتان مقابل تجربیات سخت محافظت کنید، بلکه وظیفه تان این است که مطمئن شوید کودکتان از همه مغزش برای مقابله با هرچه که اتفاق می افتد استفاده کند، فارغ از آنکه آن اتفاق خوشایند یا دردناک باشد.

نکته‌ی کلیدی در اینجا، یکپارچه سازی است. مغز، بخش های متفاوت زیادی دارد (که در ادامه در خصوص آن ها خواهید آموخت) و برای رشد کامل کودک، این بخش ها باید با هماهنگی یکدیگر در مقابل حوادث پیش رو در زندگی حاضر شوند. این مفهوم ریشه ای آن چیزی است که به آن «فرزند پروری تمام مغزی» می گوییم.

اما چطور میتوانیم کودکان را به سمت استفاده از همه‌ی مغزشان سوق دهیم؟ باید از مغز خودمان شروع کنیم.

اگر شروع به استفاده از همه‌ی مغزتان کنید؛ کودک نیز از شما تقلید می کند؛ مثلا، همان وقتی که کودک قشقرق به پا می کند؛ به جای اینکه شما نیز کنترل خود را از دست دهید و یا واکنش سرد و عصبی به او بدهید؛ از محبت خود برای ارتباط گیری با کودک و درک مسئله ای که او را آزار می دهد استفاده کنید؛ در حالی که از دیگر قسمت های مغزتان برای کنترل خشم خود استفاده می کنید.

اما برای اجرای صحیح این فرزند پروری تمام مغزی، نیاز دارید که نحوه‌ی کار مغز خود را بشناسید؛ مسئله ای که در قسمت بعدی به آن می پردازیم.

مغزهای ما از دو نیمکره‌ی متفاوت تشکیل شده‌اند که باید در تناسب با یکدیگر قرار بگیرند

آیا تا به‌حال با یک کودک 2 ساله بحث کرده اید؟ اگر تجربه‌ی اینکار را داشته باشید؛ می دانید که تقریبا همیشه این کار بی فایده است. علت این موضوع این است که مغز از دو نیمکره تشکیل شده که معمولا 2 مغز انسان عنوان می شوند. هر کدام از این دو، عملکرد های کاملا متفاوتی از دیگری دارد. رشد نیمکره‌ی چپی مغز مدت طولانی تری ادامه پیدا می کند و به نظم، تخصص در زبان و منطق اختصاص دارد؛ در حالی که نیمکره‌ی سمت راست، بیشتر نسبت به کلیت و نه جزئیات توجه دارد و متخصص علائم غیر کلامی، تصاویر و احساسات است.

از آنجا که سمت راست مغز سریعتر رشد پیدا می کند؛ تقریبا تا سن 3 سالگی کودک، این نیمکره بر نیم کره سمت چپی تسلط دارد. این دقیقا علتی است که نمی توان کودک 2 ساله را با منطق متقاعد کرد؛ آن ها اصلا توانایی در نظر گیری جنبه‌ی منطقی چیزی را ندارند.

همانطور که افراد، راست دست یا چپ دست ممکن است باشند؛ کودکان تازه متولد‌شده نیز راست مغز هستند.

اما حتی پس از رشد هر دو نیمکره مغز، باز هم مشکلات تمام نشده و اتکای بیش از اندازه به یکی از آن ها مشکل آفرین است. مثلا کسی که به حد زیادی به نیمکره سمت چپ مغز خود متکی باشد؛ نسبت به احساسات بی توجه خواهد بود؛ در حالی که کسی که به نیمکره راست متکی تر باشد؛ در درک منطق و قوانین اجتماعی دچار مشکل خواهد بود و بیشتر شبیه به بچه ها رفتار می کند.

بنابراین، آموزش به‌کارگیری هر دو نیمکره مغز به کودکان، امری ضروری بوده و وقتی که زمان سومین تولد کودک شما فرا می رسد؛ دو راهبرد می تواند مفید واقع شود:

راهبرد شماره یک ارتباط و هدایت است.

روشی که برای کمک به کودک شما، زمانی که دغدغه های غیر منطقی بر او مسلط می شوند؛ مسائلی مثل وجود هیولا ها در زیر تخت.

ابتدا با ارتباط گیری با احساسات او، کودک را آرام کرده و دلسوزی خود را برای آرام سازی نیمکره راست مغز او نشان دهید. سپس با راهنمایی به سمت منطق کودک، او را به سمت نیمکره چپی اش هدایت کنید. در اینجا مثلا می توانید با هم به زیر تخت رفته و ثابت کنید که هیولایی در آنجا قایم نشده است.

راهبرد دوم اسم گذاری و رام کردن است.

از کودکتان بخواهید تجربیاتش را تعریف کند و احساساتی را که همراه با آنهاست نام ببرد. این کار، عملکرد های چپ مغز، مثل زبان را به خاطرات احساسی و افکار نیمکره راست مغز متصل می کند. هر وقتی که احساسی را اسم می بریم؛ مغز، فعالیت در مناطق مسئول احساسات را کاهش می دهد و در نتیجه احساسات ما را رام می کند.

اما مغز علاوه بر این دو نیمکره، بخش های خاص تری نیز دارد که در ادامه درباره آن ها می آموزیم.

مغز انسان عملکردهای سطح پایین و سطح بالایی دارد و این وظیفه‌ی شماست که به تقویت عملکرد بالایی مغز کودکتان کمک کنید

وقتی که کودک قشقرقی به پا می کند؛ شما دارای کنترلید یا او؟ پاسخ این سوال وابسته به تعادل عملکرد بالایی و پایینی یا بدوی (اولیه) مغز انسان دارد.

قسمت بدوی مغز، کنترل عملکرد های اولیه ای که ما را زنده نگه می دارند را به عهده دارد؛ مثل نفس کشیدن، هوس ها و احساسات قوی مثل خشم. وقتی که این قسمت مغز، رفتارتان را کنترل کند؛ احتمال این زیاد است که مانند کودکتان شما نیز قشقرقی به پا کنید یا اینکه کار احمقانه و بی فکر دیگری انجام دهید؛ مثلا به دوستتان بگویید که صورت زشتی دارد.

اینجاست که بخش بالایی مغز شما برای متعادل سازی وارد می شود. این بخش مغز که به عنوان قشر مغزی نیز شناخته می شود؛ وظیفه کنترل هوس ها، تفکر، برنامه ریزی و خود ادراک را به عهده دارد. احتمالا از همین جا پی بردید که در کودکان، بخش بدوی است که مسلط است. بلوغ بخش فوقانی مغز، زمان بیشتری به طول می انجامد و این موضوع، فرصت را برای بخش های تحتانی، بخصوص بادامک مغز فراهم می آورد که کنترل رفتار را در اختیار بگیرند.

این بخش همانطور که از اسمش برمی آید، ابعادی مشابه یک بادام داشته و توانایی به کنترل گیری بخش فوقانی مغز افراد، به خصوص کودکان را، با سرازیر کردن هورمون های استرسی و وادار سازی آن ها به عمل پیش از فکر کردن دارد.

بدیهی است که این موضوع می تواند به شرایط ناخوشایندی منجر شود؛ اما راهبرد هایی برای کمک به کودکان برای حفظ تعادل در بخش های مختلف مغز وجود دارد.

در مرحله اول از کودک در حال بد رفتاری بپرسید که چه شده است و ببینید که آیا مشکلی باعث ناراحتی او شده یا خیر؟ سپس از او راه حلی بخواهید. با این کار شما به جای خشمگین سازی بخش تحتانی مغز کودک با کاری مثل تنبیه، بخش فوقانی او را دخیل می کنید.

در مرحله دوم کودک را تشویق به استفاده از بخش فوقانی مغز تا جای ممکن کنید، اجازه دهید تصمیم بگیرد و از او علت رفتارش را بپرسید. این کار قسمت فوقانی مغز را در عین متصل سازی آن به احساسات و هوس های همتای پایینی اش تقویت می سازد.

و در آخر قسمت تحتانی مغز را از طریق تمرین آرام کنید. مثلا اگر به خاطر تکالیف، آشفته شده؛ به او اجازه دهید کمی بیرون رفته و بازی کند تا قسمت پایینی مضطرب شده آرام شده و حال او بهتر شود.

اکنون که می دانید چگونه بین بخش های بالایی و پایینی مغز تعادل برقرار کنید. وقت آن است که یاد بگیرید چگونه می توانید به کودک خود در مدیریت خاطرات، به خصوص خاطرات سخت، کمک کنید.

خاطرات می توانند ذهن کودکان را تسخیر کنند؛ اما می توانید به آن‌ها کمک کنید از گذشته عبور کنند

آیا کودکتان حتی در شرایط بی خطر، خشکش می زند؟ اگر پاسخ مثبت است؛ پس احتمالا پای یک حافظه پنهان در میان است. خاطرات بر کار های ما تاثیر می گذارند؛ حتی آن خاطراتی که آگاهی از آن‌ها نداریم.

وقتی که در خصوص خاطرات صحبت می کنیم؛ معمولا آن هایی مد نظرمان است که آگاهانه بهشان دسترسی داریم. این خاطرات، حافظه آشکار ما هستند؛ مواردی مثل آن دفعه ای که دوستتان یک موش مرده توی غذایش پیدا کرد. اما نوع دیگری از حافظه به اسم حافظه ضمنی یا پنهان نیز وجود دارد. این ها خاطراتی هستند که ما از آن‌ها آگاهی نداریم؛ اما اعمال ما را هدایت می کنند.

پس فرض بگیریم پسر شما در بچگی یک تجربه درمانی دردناک داشته است که بخاطر نمی آورد؛ اما وقتی که در مدرسه می خواهد از سرویس بهداشتی استفاده کند؛ نمی تواند وارد شود. مغز او، دارد بوی ضعیف مایع ضد عفونی کننده و الگوی شطرنجی سرامیک های دستشویی را با اتاق بیمارستانی که در نوزادی، او در آنجا درمان شده است مرتبط می کند و باعث می شود او انتظار درد داشته باشد.

این ترس می تواند فلج کننده باشد؛ اما راهبرد هایی برای کمک به کودکان برای تغییر و کنترل حافظه شان وجود دارد. خاطرات ثابت نبوده و می توانند با تمرکز بر روی یک جنبه مثبت مثل پایان خوش، درست شده و تغییر کنند. شاید یک بار دختر شما در سوپرمارکت گم شده باشد؛ اما یک پیرزن مهربان به او کمک کرده تا شما را پیدا کند.

و اگر کودکتان نخواهد در مورد یک خاطره بد صحبت کند چطور؟

شاید این روش کمک کننده باشد که از او بخواهید این خاطره را مثل فیلم دیدن و با یک کنترل تلویزیون تعریف کند. با این روش او می تواند توقف کند یا هر جا که خیلی ترسناک می شود را جلو بزند و یا سریع به پایان خوش برسد.

اما برای تغییر و درست کردن خاطرات، کودک باید ابتدا از آن ها آگاه شده و آن ها را آشکار کند. برای کمک به انجام این کار باید از او بخواهید که با جزئیات کامل در خصوص خاطرات صحبت کند. با این کار هیپوکامپ یا اسبک مغز که نقش موتور جستجوی مغز را دارد؛ شکاف ها را پر می سازد.

برای مثال؛ به جای پرسیدن «امروز چطور بود؟» بپرسید «امروز چی بازی کردی؟» تغییرات ریز این چنینی، کمک می کنند که کودک تصویری کامل از کارهایش ساخته و در حافظه اش ذخیره کند.

مغز‌های ما تا وقتی که چند جنبگی وجودمان را درک نکنیم؛ کامل نمی شوند

شما ممکن است یک نفر باشید؛ اما یک فرد شما، متشکل از بخش های مختلفی از جمله رویاها، افکار و احساسات شما است. این جنبه ها، محصولی از بخش بالایی مغز و دیگر مناطق مغزی است که آن را مانند یک چرخ هوشیاری احاطه می کنند.

انعطاف پذیر ماندن و رشد همه جنبه های شخصیتی کودک، نیازمند رشد آگاهی او از ذهن خود است. بسیاری از کودکان ممکن است روی یک خواسته یا هدف خاص، مانند اول شدن در مسابقه تمرکز کنند؛ در حالی که دیگر جنبه های رشد فردی خود را از یاد می برند.

وقتی که فردی بر روی یک جنبه خاص از خود تمرکز می کند؛ نورون ها در این جهت شلیک می شوند و ارتباطات جدید ایجاد می کنند. پس اگر فرزندتان همواره بر روی یک بخش از شخصیت خود گیر کند، رشد این جنبه به هزینه عقب ماندگی دیگر جنبه ها اتفاق می افتد.

اما این انعطاف پذیری در تغییر تمرکز تنها در صورتی امکان پذیر خواهد بود که کودک، قدرت ذهن بینی را پیدا کرده باشد. قدرت آگاهی نسبت به همه جنبه های خود که با استفاده از آن می تواند محل تمرکز خود را آزادانه انتخاب کند. برای رسیدن به این مرحله این راهبرد ها می توانند مفید باشند:

نخست، به فرزندتان بیاموزید که احساسات می‌آیند و میروند و به طور متوسط هر احساسی تنها 90 ثانیه به طول می انجامد. این کار باعث می شود که کودک از سردرگمی درآمده و یک شرایط ذهنی مثل احساس تنهایی را با یک خصوصیت همیشگی مثل منزوی گری اشتباه نگیرد.

دوم، کودک را نسبت به حواس، تصاویر، احساسات و افکار که تجربیات او را تشکیل می دهند آگاه بسازید. برای اینکار، مدام از کودکتان در خصوص هر کدام از این موارد بپرسید تا به او بیاموزید که همه آن ها مهم هستند. با این کار او خواهد آموخت که بر چشم انداز داخلی خود تمرکز کند.

و در نهایت اجازه دهید که فرزندتان ذهن بینی خود را تمرین دهد؛ با یاد دادن چگونگی حفظ آرامش و هدایت توجه با اراده خود. راه خوبی برای انجام این کار، تمرین تمرکز کردن، تنها بر صدای اطراف و تصور کردن محلی آرام و امن است.

با این کار ها او خیلی زود در مسیر شناخت ذهن خود قدم خواهد گذاشت؛ اما این تنها بخش اول ذهن بینی است.

مغز، یک ارگان اجتماعی است و شما باید توانایی فرزندتان در ارتباط‌گیری با دیگران را پرورش دهید

پس آموختیم که ذهن بینی مهارتی ضروری برای به‌کارگیری جنبه های مختلف فردی است. اما علاوه بر این، ذهن بینی ابزاری برای درک ذهن دیگران نیز می‌باشد. مغز، یک ارگان اجتماعی است که ساختار آن، اجازه شکل گیری و تغییر شکل در برخورد با دیگران را می دهد. در حقیقت تنها با یادگیری چگونه هماهنگ سازی خود با دیگران است که ما رشد می کنیم.

چرا که مغز هایمان به نوع خاصی از نورون ها مجهز است که اجازه شکل گیری آن از طریق تعاملات اجتماعی را فراهم می کنند. این نورون ها، نورون های آینه ای نامیده می شوند و زمانی که افراد را در حال رفتار با نیت مشخصی می بینیم پا به کار می گذارند. نورون های آینه ای ما را به انجام همان کارهایی وادار می کنند که در دیگران مشاهده می کنیم.

مثلا ممکن است با دیدن فردی در حال نوشیدن آب، احساس تشنگی کنید. در این جا شما نه تنها متوجه خواسته دیگران می شوید، بلکه احساس آن ها را نیز حس می کنید.

طبیعتا مغز که چنین ارگان اجتماعی است؛ برای سالم ماندن به تعاملات اجتماعی تکیه می کند و جای تعجبی ندارد که انسان ها در انزوا وضع خوبی پیدا نمی کنند. اما کودکان مهارت های لازم برای هدایت موقعیت های اجتماعی به نحوه صحیح را ندارند و اگر این کار را در مراحل اولیه نیاموزند؛ ممکن است دچار تنهایی شده و یا دوستان کمی پیدا کنند.

به این دلیل است که باید به کودکان فرصت های کافی برای اجتماعی شدن داده شود و رابطه کودک با سرپرست هایش یکی از تعیین کننده ترین فاکتور ها در چگونگی ارتباط گیری و همدلی او در جامعه است. بیشتر از این، این روابط، تعیین می کنند که آیا او به دنبال ارتباط با دیگران خواهد رفت؛ خود را عضوی از یک جامعه خواهد دانست یا خیر.

بنابراین برای کمک به مغز اجتماعی کودک، زندگی خانوادگی را شاد کنید. راه بسیاری خوبی برای اینکار، فرزندپروری بازیگوشانه است. کودکانه رفتار و بازی کنید! کودک را برای روابط پیش رو آماده کنید و نشان دهید که با دیگران بودن لذت بخش است.

وقتی که اختلاف و دعوایی به وجود می آید از فرصت استفاده کنید تا قدرت همدلی کودک را آموزش دهید و از او بخواهید که دیدگاه طرف مقابل را نیز در نظر بگیرد؛ اما پیش از انجام اینکار، ابتدا احساسات خود کودک را درک کنید تا احساس نکند مورد حمله قرار گرفته است و توجهش را به زبان بدن جلب کنید تا به او درمورد نشانه های غیر کلامی بیاموزید.

پیام کلی کتاب کودکی با مغز کامل

The Whole-Brain Child by Daniel J. Siegel & Tina Payne Brysonبیشتر والدین هر گز نمی آموزند که چگونه  مغز کودک خود را پرورش دهند؛ اما دانش اینکار بخشی ضروری از فرزند پروری است. تنها از طریق درک کامل مغز می توانید به کودکتان به‌کارگیری بخش های مختلف ذهن را برای بدل شدن به فردی خود آگاه و تحت کنترل بیاموزید.

در آخر یک توصیه کاربردی

بازی «اگر تو بودی چکار می کردی؟» را برای رشد مغز بالایی استفاده کنید.

از فرزند مهد کودکی خود بخواهید که یک شرایط سخت را تصور کند؛ مثلا اگر عمو بهت 10 هزار تومن داد و تو دلت میخواست یک اسباب بازی بخری؛ اما عمو میگفت که باید پول را با خواهرت تقسیم کنی؛ چکار می کردی؟
مطرح کردن چنین دو راهی، به کودک کمک می کند که آمادگی شرایطی را داشته باشد که مغز پایینی، او را به انجام کاری که می داند اشتباه است ترغیب می کند و باعث می شود با استفاده از مغز بالایی اش، این هوس ها را کنترل کند.

مطمئن شوید که کودکتان خاطرات خوشی داشته باشد.

خاطرات، پل ارتباط تجربه فعلی ما با تجربیات گذشته اند. اگر به کودکتان بعد از جلسه آموزش پیانو، شکلات بدهید؛ او مزه شیرین شکلات را با پیانو مرتبط خواهد کرد و آنچه که به آن خاطره می گوییم شکل می دهد. پس همه تلاشتان را بکنید که تجربیات کودکتان مثبت و شیرین باشد.

میانگین امتیاز 5 / 5 | تعدا آرا: 4

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *