خلاصه کتاب از قدرت به قدرت

اهداف نیمه دوم زندگی | خلاصه کتاب از قدرت به قدرت

زمان مطالعه: 17دقیقه
5
(2)

خلاصه کتاب « از قدرت به قدرت |From Strength to Strength » اثر « آرتور بروکس |Arthur C. Brooks » کامیابی در نیمه دوم زندگی

این کتاب درباره چیست؟

از قدرت به قدرت (2022) راهنمایی برای کامیابی در نیمه دوم زندگی است. این کتاب که پر از نصایح عملی است، به خوانندگان کمک می کند تا از زندگی کردن در موفقیت های گذشته دست بکشند و اهدافی در زندگی حال بیابند.

چه کسانی باید این کتاب را بخوانند؟

  • افرادی که در سراشیبی اُفت مهارت های تخصصیشان قرار دارند.
  • متخصصانی که به دنبال تغییر شغل اند.
  • افرادی که به دنبال یک زندگی پر هدف و سودمند هستند.

نویسنده کتاب کیست؟

“آرتور سی بروکس”، دانشمند علوم اجتماعی، استاد دانشگاه هاروارد و مقاله نویس مجله آتلانتیک است. برای بیش از یک دهه، او ریاست موسسه امریکن اینترپرایز را برعهده داشت.

داشتن هدف در نیمه‌ی دوم زندگی

به نظر می رسد خستگی ناپذیرانه کار کردن در نیمه اول زندگی، فرمولی باشد که همه ما برای رسیدن به موفقیت استفاده کرده ایم؛ اما از یک جایی به بعد، دیگر سخت کار کردن جواب نمی دهد. همینطور که سنمان بالا می رود، توانایی های ما نیز تغییر می کنند که بر خلاف باور عموم، چیز بدی نیست.

در واقع نیمه دوم زندگی می تواند بسیار بهتر از نیمه اول آن باشد. با راهبرد و ذهنیت درست، می توانیم تکامل را در نیمه دوم زندگی پیدا کنیم و با از دست دادن یک سری از توانایی ها، توانایی های جدیدی بدست آوریم (از قدرت به قدرت)

مطالبی که به آنها می پردازیم:

  • اشتباهات بزرگ “چارلز داروین” در نیمه دوم زندگی خود.
  • چرا «به موقع کنار کشیدن» رمز موفقیت افراد موفق است.
  • تغییرات مغز با افزایش سن و بهره بردن از آن.

افت توانایی، اجتناب ناپذیر است؛ اما لزوماً بد نیست

وقتی اسم چارلز داروین را می شنوید چه چیزی به ذهنتان می آید؟ دانشمندی موفق یا بازنده ای بزرگ؟

البته که از نظر بسیاری از مردم، چارلز داروین فردی بسیار موفق محسوب می شود. او در 22 سالگی، سوار یک کشتی سلطنتی شد و با عضویت در یک هیئت علمی که سال ها بعد به لطف او مشهور شد، پنج سال را صرف جست و جوی کره زمین برای جمع آوری نمونه های عجیب و غریب و نادر گیاهی و حیوانی کرد که برایش جایگاهی ارجمند در تاریخ به ارمغان آورد.

داروین در 27 سالگی تئوری انتخاب طبیعی را مطرح کرد. انتخاب طبیعی فرآیندی است که طی آن افراد سازگار با محیط، شانس بیشتری برای بقا و تولیدمثل دارند و می ‌توانند ژن خود را به نسل بعد منتقل کنند. او در 50 سالگی کتاب « خاستگاه گونه ها» را منتشر کرد که اثری بسیار پرفروش حساب می شود و دنیای علم را برای همیشه تغییر داد.

امروزه، داروین نامیست که برای همه آشناست. نظریه‌ی تکامل و انتخاب طبیعی او در بسیاری از کلاس های درسی در سراسر جهان تدریس می شوند و نوشته هایش توسط میلیاردها نفر خوانده شده است. از او به عنوان پدر علم تکامل یاد میشود و به عنوان قهرمان ملی در “ابی وست مینستر” به خاک سپرده شده است. اگر بگوییم او بر زندگی بشر تاثیرگذار بوده، کم گفته ایم!

اما با وجود همه گفته ها، چرا چارلز داروین در شرایطی از دنیا رفت که خود را یک شکست خورده‌ی بزرگ می دانست؟

همانند بسیاری از دانشمندان برجسته، داروین تحمل افت دوران حرفه ایش به دلیل افزایش سن را نداشت. او در 50 سالگی که اوج دوران کاریش حساب می شد، کتاب «خاستگاه گونه ها» را منتشر کرد و بعد از آن، دیگر کاری برای انجام دادن نداشت. داروین از سن 50 تا 73 سالگی خود را دوره افول خلاقیت خود توصیف می کند.

در این دوره، دیگر شرایط پیشرفت علمی و نوشتن آثار چشمگیر وجود نداشت که از نظر داروین، به معنای بی هدفی بود.

او خطاب به یکی از دوستانش با اظهار تأسف گفت: «در سنی که هستم، دیگر توانی برای آغاز تحقیقات چند ساله ندارم و این تنها کاری بود که از آن لذت می بردم. من برای خوشحال و راضی بودن، همه چیز دارم؛ اما زندگی برایم بسیار ملال آور شده است.»

شهرت و ثروت برای داروین در سال های آخر عمرش بی ارزش بودند. او به دنبال دستیابی به یافته های جدید علمی و پیشرفت بود؛ کاری که بخاطر کهولت سن، انجام آن ممکن نبود.

فرقی نمی کند. اگر شما هم مانند او به دنبال یافته های علمی جدید باشید یا صرفاً مسیر متفاوتی را در زندگی انتخاب کرده باشید؛ نکته مشترک زندگی شما با پدر علم تکامل، افت توانایی هایتان می باشد؛ رخدادی کاملاً طبیعی که برای هر فرد در هر شغل و حرفه اتفاق می افتد.

عامل این پدیده، قشر پیش پیشانی است. این همان قسمت از مغز است که مسئولیت حافظه فعال، عملکرد اجرایی و قدرت تمرکز را برعهده دارد و به شما امکان پیشرفت و انجام کارها را می دهد. همچنین این بخش، اولین قسمت از مغز است که کارکرد آن با افزایش سن کاهش می یابد.

مطالعات بسیاری نشان داده اند که در شغل های تخصصی و حرفه ای، این افت بین سنین 30 تا 50 سالگی پدیدار می شود.

برای نمونه، به تحقیقات “بنجامین جونز”، استاد دانشگاه “نورث وسترن” نگاه کنید. او سال های بسیاری  را صرف مطالعه کرد تا بفهمد در چه سنی افراد به بیشترین پیشرفت های علمی و اختراعات کلیدی می رسند. پس از تحقیقات بسیار و استناد به داده های بیش از یک قرن، جونز متوجه شد که رایج ترین سن در اکتشافات بزرگ، اواخر دهه 30 زندگی بوده است. پس از این دهه و ورود به دهه های 40، 50 و 60 شانس دستیابی به موفقیت های بزرگ بسیار کاهش می یابد. در دهه 70 نیز این شانس تقریباً صفر است.

همین الگو در بسیاری از صنایع دیگر نیز دیده میشود. برای مثال، در هوانوردی، به دلیل خطرناک بودن عواقب کاهش توانایی و هوشیاری، کنترل کنندگان ترافیک هوایی در 56 سالگی بازنشسته می شوند. در مطالعه اخیری که بر روی متخصصان بیهوشی کانادایی انجام شد، محققان دریافتند که پزشکان بالای 65 سال 50 درصد بیشتر از همتایان جوان خود دچار اشتباه می شوند.

هرچند این آمار ممکن است ناامید کننده به نظر برسد؛ اما خبر خوب این است که ما می توانیم با ذهنیتی درست و ابزاری مناسب، توانایی های خود را در سِمَت جدیدی از زندگی استفاده کنیم که حتی تجربه ای لذت بخش تر از قبل برای ما تداعی کند.

هوش متبلور، اسلحه‌ی پنهان شما در نیمه دوم زندگی است

البته که پیدا کردن مهارت و موفقیتی جدید در نیمه دوم زندگی سخت تر آز آن چیزی است که به نظر می رسد. پس از کجا شروع کنیم؟ بیایید نگاهی به تحقیقات روانشناس بریتانیایی، “ریموند کاتل” بیندازیم. کاتل، هوش انسان را به دو بخش تقسیم میکند: هوش سیال و هوش متبلور.

کاتل هوش سیال را چنین تعریف می‌کند: «توانایی درک روابط، مستقل از تجربه یا دستورالعمل قبلی در رابطه با آن و حل مشکلات.» هوش سیال، قابلیت تفکر و استدلال انتزاعی و حل مسائل است که افت فاحش آن از 30 تا 40 سالگی شروع میشود. در موضوع داروین، این همان هوشی است که باعث دستیابی به موفقیت های بزرگ علمی میشود.

با افت فاحش هوش سیال، اینجاست که هوش متبلور به کمک شما می آید. هوش متبلور، یادگیری از تجربیات و آموزه‌های پیشین است که پایه واقعیت‌ها هستند و ریشه در تجربیات قبلی دارند. این نوع از هوش با بالا رفتن سن و اندوختن دانش و درک جدید، قوی ‌تر می‌شود و پروسه فعالیت آن از دهه 40، 50 و 60 آغاز می شود.

به بیانی ساده تر، افراد جوان می توانند در لحظه فکر و تصمیم گیری کنند؛ اما افراد مسن تر، درک و تجربه بالاتری نسبت به شرایط مختلف خواهند داشت.

اگر شغل شما بر پایه هوش سیال است، به احتمال قوی در مقطعی از زمان مانند داروین احساس ناامیدی خواهید کرد. اما اگر شغلتان بر هوش متبلور تکیه می کند یا می توانید در هر زمان مسیر شغلیتان را عوض کنید، در نیمه دوم زندگی احساس شادمانی و رضایت خواهید کرد.

تدریس و آموزش یکی از شغل هایی است که بر روی هوش متبلور متمرکز است. اخیراً تحقیقات ثابت کرده اند که بالاترین میزان بازدهی و رضایت دانشجویان در کلاس های مسن ترین پروفسورهای دانشگاه یافت می شود. این یافته بیشتر از همه، در رشته های علوم انسانی دیده می شود که در آن استادان جوان، رتبه های پایین تری نسبت به پروفسورهای مسن (به خصوص 60 تا 70 سال) داشتند.

البته این بدان معنا نیست که شما برای کسب موفقیت در نیمه دوم زندگی خود باید وارد حوزه تحصیلات آکادمیک شوید. شغل های بسیاری وجود دارند که بر پایه هوش متبلور استوار هستند. برای مثال، کارآفرینان جوان شاید روزانه صدها ایده درخشان داشته باشند اما به علت بی تجربگی و خام بودن، نیاز به هیئت مدیره ای متشکل از افراد با تجربه دارند که به آنها در انتخاب مسیر درست کمک کنند.

بر اساس باورهای “سیسرو”، فیلسوف رومی، بزرگ‌ترین موهبت انسان در این مرحله از زندگی، خرد است که باید به نسل های بعدی منتقل شود. او همچنین باور داشت قدرت طبیعی افراد در سنین بالاتر، راهنمایی، نصیحت و آموزش به دیگران می باشد؛ پس ما باید بجای تلاش برای جمع کردن پاداش های دنیوی مانند ثروت، دانش خود را به نسل بعد انتقال دهیم.

پس در نهایت، به جای غصه خوردن درباره کاهش قدرت هوش سیال خود، بر هوش متبلور تکیه کنید و از این نعمت برای آموزش به نسل های جوان تر استفاده کنید. دانش شما می تواند برای بسیاری از افراد مفید باشد.

موفقیت، اغلب یعنی بدانید چه زمانی کنار بکشید

آیا دیکتاتور رومی، “لوسیوس کوئینتوس سینسیناتوس” را میشناسید؟ سال 458 قبل از میلاد بود و رم تحت محاصره قرار داشت. حدس می زنید چه اتفاقی افتاد؟

ممکن است فکر کنید او با لجبازی و غرور خود باعث نابودی رم شد؛ اما نه! سینسیناتوس رم را به پیروزی رساند و تا زمانی که وضعیت رم به ثبات برگردد، قدرت را در دست داشت. همه چیز طبق برنامه پیش می رفت تا اینکه یک روز سینسیناتوس خیلی ناگهانی از سمت خود کناره گیری کرد، به مزرعه ای کوچک رفت و در آنجا با خانواده خود زندگی کرد.

حال اگر او تصمیم می گرفت که به حکم فرمایی دیکتاتوری ادامه دهد، شاید هرگز اسم او را امروز نمیشنیدیم؛ چون احتمالاً با بر روی قدرت ماندن، منفور و ناکارآمد میشد و مانند بسیاری دیگر از دولتمردان جاه طلب، در قیام توسط مردم کشته می شد.

اما حقیقت این است که تاریخ از سینسیناتوس به عنوان یک رهبر لایق و توانا یاد می کند؛ به قدری که حتی یک شهر را در آمریکا، پس از او نام گذاری کرده اند (سینسیناتی). نام سینسیناتوس به یک دلیل مهم در تاریخ ثبت شد: او می دانست چه زمانی کنار بکشد.

و این درسی است که همه در سنین بالا یاد خواهیم گرفت. درواقع اگر نویسنده کتاب نیز نمی دانست چه زمانی باید کنار بکشد، کتاب «از قدرت به قدرت» هم وجود نداشت.

شاید برایتان جالب باشد که بروکس، نویسنده کتاب، هرگز آرزو نداشت که دانشمند علوم اجتماعی، نویسنده پرفروش، رهبر اتاق فکر یا استاد دانشگاه هاروارد باشد. او در کودکی فقط و فقط یک هدف در زندگی داشت: تبدیل شدن به بهترین شیپور زن فرانسوی جهان.

بروکس در نوجوانی چندین ساعت در هفته را صرف تمرین ساز می کرد و دیوارهای اتاقش را سراسر با عکس های شیپور زنان بزرگ جهان تزئین کرده بود. او نزد بهترین معلمان موسیقی شهر خود تعلیم می دید و بخاطر استعداد بالایش مورد تحسین بسیاری قرار می گرفت.

بروکس در 19 سالگی به عضویت یک گروه موسیقی حرفه ای درآمد که در حال انجام تور بودند. در حالی که هم سنان او تازه به دانشگاه رسیده بودند، بروکس سالانه در بیش از 100 کنسرت، شیپور می نواخت. بروکس در 21 سالگی هر 50 ایالت آمریکا و 15 کشور خارجی را دیده بود. او هرگاه که رادیو را روشن می کرد، ترانه ای را می شنید که بر روی آن کار کرده بود؛ پس فاصله زیادی تا تبدیل شدن به بهترین شیپور زن فرانسوی جهان نداشت.

سپس آن چه که انتظار نداشتیم رخ داد: بروکس در 20 سالگی شروع به افت کرد.

او که می دانست دیگر نمی تواند در اوج بماند، سعی کرد با تمرین بیشتر و کمک گرفتن از استادان معروف، فرم پیشین خود را دوباره بیابد. قطعاتی که او قبلاً به راحتی می نواخت، برایش چالش انگیز و نواختن قطعات دشوار، برایش غیر ممکن شده بودند.

او به مدت نه سال دیگر، به نواختن شیپور ادامه داد و هر روز برای بازگشت معجزه آسای توانایی هایش دعا می کرد تا اینکه بالاخره در 31 سالگی، بروکس هم مانند سینسیناتوس کنار کشید و رویای خود را برای همیشه رها کرد. قطعاً وقتی تمام زندگی شما بر روی یک هدف متمرکز شده باشد و بدانید که دیگر رسیدن به آن ممکن نیست، حال خوشی نخواهید داشت.

اما بروکس تسلیم نشد و با شجاعت، به دنبال یافتن آینده ای جدید رفت و بعد از سال 1994 و ترک موسیقی تا به الان، به دستاوردهایی رسیده است که هرگز فکر نمیکرد سرنوشت برایش در نظر گرفته باشد. پس این درسی باشد برای شما که هیچگاه ناامید نشوید و به دنبال راه های جدید باشید.

پایان یافتن یک فرصت، به معنای آغاز فرصتی دیگر می باشد. برای یافتن هدف خود در نیمه دوم زندگی، باید تغییرات را با آغوش باز قبول کنید و با شهامت، مسیرهای جدید را طی کنید. ممکن است ابتدا کار ساده ای به نظر نرسد؛ اما قطعاً ارزشش را دارد.

وابستگی خود به موفقیت های دنیوی را ترک کنید و به دنبال شادی قلبی بروید

در آخر، دو مانع بزرگ در راه رسیدن شما به نیمه دوم زندگی وجود دارد: اول اعتیاد به کار و موفقیت و دوم، وابسته بودن به پاداش های دنیوی.

در میان مشاغل و صنایع مختلف در سراسر جهان، بسیاری از متخصصان دائماً به دنبال کسب موفقیت هستند. اعتیاد به کار یک مشکل اساسی محسوب میشود و کسانی هستند که به کار، موفقیت، دوپامین بعد از دریافت پول، قدرت و اعتبار معتادند. با این حال، چنین محرک هایی کوتاه مدت هستند و در بلند مدت، برای شما شادی به ارمغان نمی آورند.

همانطور که قبلاً گفتیم، چنین دستآورد و موفقیت هایی به دلیل کاهش توانایی ها، در زندگی پایدار نیستند و از مقطعی به بعد، رو به افول می روند. حالا فرض کنید کسی که به کار و موفقیت اعتیاد دارد چگونه چنین شرایطی را مدیریت می کند؟ حقیقتاً واژه مدیریت کمی اغراق آمیز است؛ چون این گونه افراد یا دچار بحران هویتی می شوند و یا همراه با سقوط توانایی هایشان سقوط می کنند و از بین می روند.

برای جلوگیری از چنین رخدادی، باید وابستگی به موفقیت های کاری را ترک کنید. همانطور که “الکس دیاس ریبریو”، راننده سابق فرمول یک گفت: «کسی که برای خوشحال بودن نیاز به موفقیت دارد، شوربخت است.» کار کردن تا آخرین روز، موفقیت نیست. داشتن زندگی متعادل همراه با شادی، موفقیت است.

یکی از راه‌های در نظر گرفتن اولویت‌هایتان، تمایز گذاشتن بین «ارزش های مادی» و «ارزش های معنوی» است.

یکی از ابزارهایی که شما باید با استفاده از آن، اولویت های زندگی خود را رتبه بندی کنید، ارزش های مادی و معنوی هستند. ارزش های مادی، محدود به موفقیت های دنیوی اند. برای مثال، بردن مدال طلا در المپیک یا جمع کردن 10 میلیون دلار سرمایه برای تجارت. اینگونه ارزش ها در انتها به مقایسه ختم می شوند.

از سوی دیگر، ارزش های معنوی در کل، نیازی به مقایسه ندارند. آنها اخلاقی اند و نیک بودن شخص را نشان می دهند. برای مثال، حرف هایی که افراد درباره شما به بقیه می گویند: «او فرد بسیار درستکاری است.» یا «او همیشه باعث خوشحالی اطرافیانش می شود.»

تمرکز بر روی ارزش های معنوی، برای معتادین به کار دشوار است. آنها آموزش دیده اند تا بهترین باشند و بعید به نظر می رسد، مهربانی یا خوشحال کردن دیگران از صفاتی باشد که به عنوان هدف دنبال کنند. آنها به سادگی از چنین صفاتی می گذرند؛ چون فکر می کنند داشتنش کار آسانی است. چنین افرادی به خود می گویند: «همه می توانند مهربان و خوش رو باشند؛ اما هیچکس نمی تواند یک تجارت آنلاین را از پایه بسازد. چرا باید به مهربان بودن فکر کنم وقتی می توانم انسان موفقی باشم؟»

با گذشت زمان، ارزش های دنیوی هم مانند هوش سیال، کم کم ناپدید می شوند و تنها چیزی که برای شما می ماند، ارزش های معنوی هستند. اجازه ندهید شغل شما کنترل زندگی تان را بدست گیرد و به دنبال شادی ماندگار و واقعی در نیمه دوم زندگی خود باشید.

پیام کلی کتاب از قدرت به قدرت

From Strength to Strength by Arthur C. Brooksافزایش سن نباید ترسناک باشد. اگر برنامه درستی داشته باشید، نیمه دوم زندگیتان از نیمه اول آن شیرین تر خواهد بود. پس در زندگی به دنبال شادی واقعی بروید و از زندگی کردن در گذشته دست بکشید. سعی کنید کارها را با قرار دادن در دو دسته، اولویت بندی کنید: دسته اول کارهایی که موفقیت های دنیوی به همراه دارند و دسته دوم کارهایی که باعث شادی ماندگار در زندگی تان می شوند. هر چه که در دسته اول قرار میگیرد را در اولویت های پایین تر قرار دهید. اگر حس کردید هوش سیال شما در سراشیبی قرار گرفته، به خود سخت نگیرید و خوشحال باشید که حالا هوش متبلور همراه شماست.

میانگین امتیاز 5 / 5 | تعدا آرا: 2

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *