خلاصه کتاب رهبران آخر از همه غذا می‌خورند

برگ برنده‌ی تیم‌های موفق | خلاصه کتاب رهبران آخر از همه غذا می‌خورند

زمان مطالعه: 17دقیقه
5
(3)

خلاصه کتاب « رهبران آخر از همه غذا می‌خورند | Leaders Eat Last » اثر « سایمون سینِک | Simon Sinek » تفاوت تیم های موفق و ناکام

این کتاب درباره چیست؟

کتاب رهبران آخر از همه غذا می‌خورند تاثیرات هورمون ها بر سیستم عصبی و احساسات افراد را بررسی می کند و تفاوت طراحی بدن انسان با عملکرد امروزیش را می آزماید و در نهایت به ما ثابت می کند که برای گام نهادن در مسیر درست، نیاز به رهبران واقعی داریم.

چه کسانی باید این کتاب را بخوانند؟

  • رهبران، مدیران و مسئولان سازمان ها و شرکت ها
  • علاقمندان به تأثیر تکامل بیولوژیکی بر رفتار انسان
  • علاقمندان به یادگیری مهارت های رهبری

نویسنده این کتاب کیست؟

سایمون سینِک نویسنده‌ای انگلیسی است که بر روی موضوع رهبری تمرکز می کند. او همچنین کتاب پرفروش «با چرا شروع کنید» را نیز نوشته است.

رهبری به چه معناست؟

چرا جامعه امروزی ما به این شکل است؟ جامعه ای که برخی افراد به قدری قدرتمندند که هر کاری بخواهند انجام می دهند و در مقابل آن، برخی دیگر هستند که هیچ کنترلی بر روی زندگیشان ندارند. این رتبه بندی ها ریشه در چه چیزی دارند؟ این کتاب با مقایسه‌ی جوامع مدرن و پیشرفت های تکنولوژیکی حاصل شده در دهه های اخیر با جوامع هزاران سال قبل، چنین سوالاتی را پاسخ می دهد.

کمی که دقت کنیم، متوجه می شویم جامعه به دو دسته «رهبران» و «پیروان» تقسیم می شود که رخدادی حاصل از طبیعت انسان است؛ اما لزوماً همه رهبران خوب نیستند؛ باید این سوال را از خود پرسید که ویژگی های رهبر خوب چیست و چه ارزش هایی باعث می‌شود که یک رهبر، طرفدار و پیرو داشته باشد؟

در این خلاصه کتاب خواهید آموخت:

  • چرا کارکنان هتل، زندگیشان را فدای مهمانان کردند؟
  • چگونه شرکت هایی، موفق ترند؟
  • چرا ممکن است اعتیاد داشته باشید و خودتان متوجه آن نباشید؟
  • چگونه رهبر واقعی باشیم؟

چرا نیاز به رهبری و سلسله مراتب در ذات ماست؟

آیا تا به حال فکر کرده اید که چگونه جوامع به رهبران و پیروان تقسیم می شوند؟ جواب اینکه چرا جوامع ما به دو دسته رهبران و پیروان تقسیم می شوند، ریشه در زیست شناسی دارد. همه چیز به تکامل هورمون ها طی سال ها برمی گردد که برای بقا، احساساتمان را کنترل می کنند و رفتارمان را با تعادل در می آمیزند.

برای شروع، هورمون دوپامین را در نظر میگیریم که به ما پس از رسیدن به هدف و یا کسب چیزی که می خواستیم، هیجان و شادی هدیه می دهد. همچنین هورمون های سروتونین و اکسی توسین در ایجاد ارتباط و روابط اجتماعی تاثیر بگذارد.

مرحله بعد، اندورفین ها اند که خستگی و درد را با عنوان لذت جسمانی به ما قالب می کنند. این اندورفین ها هستند که باعث می شوند پس از یک جلسه تمرین سخت در باشگاه، احساس نشاط داشته باشیم و بخواهیم که هرچه سریعتر دوباره تمرین کنیم. ده ها هزار سال قبل، اندورفین ها به شکارچیان روستایی با وجود خستگی فیزیکی کمک میکردند تا به شکار کردن ادامه دهند و برای خانواده های گرسنه خود، شکار کنند. امروزه چنین تاثیری در ورزشکاران حرفه ای به خصوص در رشته دو و میدانی نیز دیده می شود.

همین رفتارهای هورمون محور در ایجاد الگوهای سیاسی و سلسله مراتب اجتماعی دخیل بوده اند؛ برای مثال، هورمون اندورفین به شکارچیان این امکان را می داد تا برای تامین گوشت یک روستا کیلومتر ها سفر کنند و خود را در شرایط سخت قرار دهند که همین کار، خود به خود ارزش و جایگاه آن ها را در جوامع شان بالا می برد. از طرف دیگر، افراد ضعیف، به کارهای کم ارزش تر مانند جمع آوری میوه می پرداختند.

این تمایز بین افرادِ «قوی» و «ضعیف» اولین گام در بوجود آمدن سلسله مراتب اجتماعی بود.

داشتن احساس امنیت، عامل اصلی پیشرفت و لازمه هر جامعه است

در بحث بقا و زنده ماندن، جمعی زندگی کردن فواید و مزایای بسیاری دارد که مهمترینش این است که مجبور نیستیم به تنهایی با تهدیدها روبرو شویم. همین موضوع باعث ایجاد احساس امنیت و زمینه پیشرفت می شود. در زمان قدیم، افراد، همزمان درگیر شکار، ساخت سرپناه، حفاظت از بیماری ها و بسیاری از کارهای دیگر بودند.

زندگی اجتماعی وظایف را تقسیم می کند و به افراد امکان تمرکز بر روی کارهای دیگر مانند ساخت ابزار کارآمد تر و به طور کلی پیشرفت می دهد؛ به همین خاطر است که مغز ما، امنیت را در اولویت قرار می دهد و به همین علت گاهی تن به ماندن در مشاغلی می دهیم که با وجود عدم تمایل و علاقه شخصی، حاشیه امنیتی خوبی برایمان ایجاد می کنند؛ مانند شغلی که موردعلاقتان نیست؛ اما دستمزد بسیار خوبی دارد.

نکته قابل توجه این است که امنیت، خود به خود بوجود نمی آید و این رهبران هستند که وظیفه ساخت و توسعه آن را بر عهده دارند. این حاشیه امنیت، شامل افرادی است که به یکدیگر اعتماد دارند؛ برای محافظت از یکدیگر در برابر تهدیدات تلاش می کنند و در نهایت، باعث پیشرفت جمعی می شوند.

رهبر، تعیین کننده وسعت این حاشیه امنیت است. “باب چپمن” کسی بود که مسیر توسعه و امنیت را در تاریخ مدیریت دگرگون کرد؛ او اولین کسی بود که به کارکنان اجازه دسترسی آزاد به منابع و خدمات کارخانه اش را داد و در نتیجه، شاهد یک محیط کاری بود که افراد آن به یکدیگر اعتماد داشتند و هنگام بروز مشکلات شخصی، به یکدیگر کمک می کردند. برخی حتی مرخصی های با حقوق خود را به افرادی که واقعاً نیازمند آن بودند واگذار کردند.

پس زندگی گروهی باعث می شود تا همانند دوران غارنشینی، احساس امنیت داشته باشیم و رهبری در رأس گروه باشد که به افرادش کمک کند و عامل پیشرفت همگانی باشد.

امروزه رهبران، تعیین کننده‌ی فرهنگ، ارزش‌ها و ذهنیت شرکت و کارکنان خود هستند

اغلب در تصور یک مدیرعامل، فردی را در نظر داریم که امضاء نهایی را زیر قرارداد ها می زند؛ جلسه ها را پیش می برد و سود شرکت را به سقف می رساند. نباید فراموش کرد که موفقیت یک شرکت، تنها به مدیریت امور مالی محدود نیست و تا حد زیادی در فرهنگ غالب بر شرکت دلالت دارد.

یک شرکت و سازمان، چیزی بیش از مجموعه ای از ساختمان ها، سرمایه گذاران و نیروی کار آن است و فرهنگی را می سازد که اصول نحوه برخورد کارکنان با موانع، رفتار با مشتریان و اولویت بندی ارزش ها را شامل می شود. از آنجایی که مدیرعاملان، رهبری امور را در چنین شرکت‌ها و سازمان هایی برعهده دارند، به نوعی سازنده‌ی فرهنگ آن مجموعه هستند.

فرهنگ یک شرکت، تنها بر رهبری آن تأثیرگذار نیست؛ بلکه با تعیین استاندارد هایی برای استخدام و کار در شرکت، باعث توسعه سطح سلسله مراتب می شود. یکی از نمونه های بی نظیر از تأثیر فرهنگ بر کارکنان شرکت، اتفاقی است که در هتل تاج محل رخ داد و نشانگر اولویت منافع مهمانان بر هتل بود.

در سال 2008، هتل تاج محل مورد حمله تروریستی قرار گرفت که طی این واقعه، تعدادی از کارمندان هتل که موفق شده بودند از صحنه فرار کنند، برای کمک به مهمانان بازگشتند و حتی سپر انسانی برای محافظت از بازدیدکنندگان هتل تشکیل دادند. نیمی از افرادی که آن روز جان خود را از دست دادند، کارکنان هتل بودند.

همدلی و احساس نزدیکی با دیگران، باعث ایجاد احساس مسئولیت می شود

حضور در جایگاه رهبر، صرفاً به معنای این نیست که رهبر خوبی هستید. قطع شدن پیوند میان رهبران با اعضای گروهشان، عواقب خطرناکی دارد. در واقع وظیفه یک رهبر، مراقبت از تیم خود است و وقتی مسئولیت حفاظت از تیم، کم کم محو می شود، اعضای تیم آسیب پذیر می شوند.

احساس مسئولیتی که داریم، ناشی از همدلی ما با دیگران است. بدون همدلی، عاطفه و احساسات از تصمیمات حذف می شوند و دیگر نگران عواقب تصمیماتمان نیستیم؛ به خصوص وقتی با آنها فاصله داشته باشیم و از آنها دور باشیم. در چنین شرایطی، حتی کوچک ترین حرکت ما هم، پیامدهای غیر قابل باوری به همراه دارند.

برای مثال، آزمایش “میلگرام” را بررسی می کنیم؛ در این آزمایش دو گروه وجود داشت که در آن، گروه اول به گروه دوم با فشار دادن دکمه ای، شوک الکتریکی وارد می کرد. شدت این شوک از یک نیش خفیف شروع میشد و تا ضربه ای مرگبار ادامه پیدا می کرد. البته گروه دوم واقعاً شوکی دریافت نمی کرد اما به گروه اول این باور داده شده بود که با فشردن دکمه، به گروه دوم شوک وارد می شود.

محققان دریافتند افراد گروه اول که فاصله فیزیکی کمتری با افراد گروه دوم داشتند، از آسیب رساندن به گروه دوم ابراز ناراحتی می کردند؛ در حالی که افراد گروه اول با فاصله بیشتر، تا بالاترین میزان شوک هم پیش رفتند. پس دور یا نزدیک بودن افراد دو گروه به هم، بر نتایج بدست آمده تاثیرگذار بود.

وقتی که عاطفه و فاصله را از تصمیم گیری حذف کنیم، علایق خود را در اولویت نسبت به دیگران قرار می دهیم؛ مثلاً برای مدیران کشتی تایتانیک، جان مسافران اهمیتی نداشت؛ پس برای کاهش هزینه ها، تعداد قایق های نجات را بسیار کم کردند. اگرچه این قایق ها از غرق شدن کشتی جلوگیری نکرد اما می توانست جان بسیاری از افراد را نجات دهد.

رهبری نادرست، عامل خودخواهی و غیرانسانی شدن است

همانطور که گفتیم، احساس امنیت و داشتن فرصتی برای پیشرفت همه با عضویت در گروه یا اجتماع بوجود می آید. از طرف دیگر، احساس تنهایی و مورد تهدید واقع شدن، باعث خود خواهی ما می شود و ما را از انسانیت دور می کند.

برای مثال، کودکانی که پس از جنگ جهانی دوم متولد شده بودند، نسبت به نسل پیشین خود بسیار خودخواه تر بودند. دلیل آن هم اقتصاد توسعه یافته و بیشتر بودن تعدادشان نسبت به نسل والدین خود بود. همچنین ذات آنها با عقاید نسل پیشین در تضاد بود و همین باعث شد آنها خود محورتر باشند و انتقادپذیر نباشند.

این تمایلات شخصی در نحوه برخورد “رونالد ریگن” به اعتصاب کنترل کنندگان ترافیک هوایی در سال 1981 نیز دیده شد؛ جایی که او یازده هزار کارگر اعتصابی را اخراج کرد و طرف شرکت هایی را گرفت که با خواسته های کارگران کنترل کننده ترافیک هوایی برای حقوق بالاتر و رفاه مخالف بودند.

بنابراین، در نتیجه ی تمایلات شخصی و خودخواهی، ممکن است افراد را صرفاً ابزاری برای رسیدن به هدفی خاص در نظر بگیریم (غیرانسانی شدن) و تنها خواسته های خود را اولویت قرار دهیم.

مثالی دیگر در این موضوع، مربوط به شیوع باکتری سالمونلا می شود که باعث مرگ 9 نفر شد. دلیل این شیوع چه بود؟ شرکت بادام زمینی آمریکایی، بادام زمینی های آلوده را با دانش بر آلوده بودن آنها و فقط بخاطر تداوم سود، به بیش از 300 شرکت توزیع کرد که در نتیجه آن، بستر شیوع این بیماری فراهم شد.

جوامع مدرن، به عملکرد سریعتر و بهتر اعتیاد پیدا کرده اند

شنیدن کلمه اعتیاد تصور ما را به سمت چیزهایی مانند الکل و مواد مخدر می برد. اما آیا می دانستید چیزی به اسم اعتیاد به عملکرد وجود دارد؟

این اعتیاد کاملاً با ذات ما گره خورده است. سرنوشت شغلی افراد مستیقماً با ترشح هورمون دوپامین در ارتباط است و بسیاری از شرکت هایی که به دنبال افزایش نرخ تولید خود هستند از این موضوع استقبال می کنند و به راحتی برنامه های بلند مدت و ثبات خود را کنار می زنند.

شرکت “آمریکا آنلاین” را در نظر بگیرید. این شرکت برای کارمندان خود در بخش جذب مشترکین جدید، جایزه ای در نظر گرفت. هر کارمند به ازای جذب یک مشتری، یک ساعت سرویس اینترنتی رایگان دریافت می کرد و کارمندان این بخش به قدری بر روی کار خود متمرکز شدند که آن شرکت مجبور شد ماهیانه هزار ساعت سرویس اینترنتی رایگان به کارمندان خود دهد. اینگونه شد که آنها به خاطر در نظر نگرفتن عواقب بلند مدت، متحمل ضرر شدند.

پیشرفت های تکنولوژی، توجه ما را از ارزش های بلند مدت، به چیزی به کوچکی پسندیدن مطلبی در فیسبوک تغییر داده است. ما با هر بار پسندیدن یا لایک کردن صفحه ای در شبکه های اجتماعی، درگیر آنها شده و به نوعی معتاد دنبال کردن محتوا هایشان می شویم.

ما باید تعادلی بین رفتارهای هیجانی و منطقی خود بنا کنیم که علاوه بر لذت های لحظه ای، به اهداف طولانی مدت نیز توجه داشته باشد و فقط درگیر راه حل های سریع نباشیم. پس حالا که میدانیم چه چیزی توصیف گر یک رهبر ناشایست است، در مطالب بعدی به ویژگی های یک رهبر خوب می پردازیم.

مهم ترین صفت یک رهبر، صداقت و توانایی برقراری ارتباط اوست

وقتی یک رهبر خوب را در نظر میگیریم، به چه ویژگی هایی فکر میکنیم؟ مهارت های تخصصی آنها؟ برتریشان در انجام امور؟ واقعیت این است که مهمترین صفت یک رهبر، صداقت و توانایی پیوند و ارتباط برقرار کردن با بقیه افراد می باشد.

رهبران باید قابل اعتماد و درستکار باشند؛ البته که همه می دانیم آنها هم انسان اند و کامل نیستند؛ اما انتظار داریم که اشتباهات خود را صادقانه قبول کنند و مسئولیت پذیر باشند. یک رهبر خوب، داشتن احساس امنیت که ویژگی حیاتی یک گروه موفق محسوب می شود را در طول زمان با استفاده از صداقت و اعتماد ایجاد می کند.

برای مثال، در سال 2009، شرکت “رالف لورن” متوجه شد که یکی از شعبه هایشان در آرژانتین در رشوه خواری دست داشته است. رهبران شرکت به ‌جای پنهان‌ کاری، به مقامات آمریکایی اطلاع دادند و حتی پیشنهاد کردند که در انجام تحقیقات به آنها کمک کنند. اگرچه این اقدام باعث پرداخت جریمه یک میلیون دلاری شد؛ اما به آنها کمک کرد یکپارچگی برند خود را حفظ کنند و دوباره اعتماد مشتریان و کارمندان خود را جذب کنند.

پس از اینکه یک رهبر، اعتماد گروه خود را بدست آورد، باید آن را با پیوند و در ارتباط بودن با افراد گروهش حفظ کند. چه با کارمندان، مشتریان، همکاران یا رقبا، برای یک رهبر مهم است که ارتباطات حضوری خود را حفظ کند تا بتواند بر حل مشکل همگان تمرکز کند.

فقدان ارتباط و پیوند به وضوح در کنگره ایالات متحده مشاهده می شود. تا 1990، تمامی نمایندگان کنگره در واشنگتن زندگی میکردند که همین علت باعث ارتباط روزانه شان با یکدیگر و وضع قوانینی بنا بر همبستگی شد؛ اما امروزه، اکثر اعضای این کنگره در ایالات دیگر زندگی می کنند و فقط چند روز در هفته به واشنگتن می روند که باعث شده آنها یکی از نامحبوب ترین کنگره های تاریخ آمریکا باشند.

از خود گذشتگی رهبر، عامل تحقق اهداف است

هنگام رأی دادن به رهبر بعدی کشور، افراد چه مواردی را در نظر می گیرند؟ به دنبال چه ویژگی هایی هستند؟ چه چیزی رهبر را از یک «فرد عادی» متمایز می کند؟ اساساً رهبران، خالق چشم انداز هایی برای آینده اند؛ چشم اندازهایی که برای همه افراد ملموس باشد و الهام بخش آنها در مسیر تحققش باشند.

به “بیل گیتس” فکر کنید. هدف او کسب ثروت های میلیاردی یا راه انداختن شرکت های بزرگ نبود؛ رویای او این بود که همه افراد، کامپیوتر داشته باشند. چنین چشم اندازی است که ضامن ثبات و اعتبار مایکروسافت در بازار است و خود را در تلاطم کسب سود بیشتر گم نمی کند.

رهبران واقعی می دانند که وظیفه آنها خدمت به مردمی است که از آنها پیروی می کنند؛ اگرچه رهبران از امتیازات خاصی برخوردارند؛ اما این امتیازات به قیمت مسئولیتی عظیم در قبال افرادی است که رهبری می کنند. در مواقع بحران، یک رهبر واقعی از تمام امکانات شخصی خود برای خیر و صلاح جامعه استفاده می کند.

این اصل، در نیروی دریایی آمریکا به واقعی ترین شکل خود نمود پیدا می کند؛ جایی که بالا رتبه ترین عضو، همیشه آخرین نفر وعده غذایی خود را دریافت می کند. این کار نه دستور است، نه توافق؛ بلکه حامل یک پیام است: رهبران آخرین غذا را می خورند؛ زیرا تنها آنهایی که نیازهای خود را در آخرین اولویت قرار می دهند می توانند بگویند که شایسته عنوان «رهبر» هستند.

معنای واقعی کلمه «رهبر» در خود کلمه نهفته است؛ کسی که مسیر مشخصی را به مردم نشان می دهد و آنها را در آن مسیر هدایت می کند؛ به آنها هدف می دهد و مطمئن می شود که تک تک افراد به انتهای مسیر و هدفشان می رسند.

پیام کلی کتاب رهبران آخر از همه غذا می‌خورند

Leaders Eat Last by Simon Sinekرهبران واقعی، نیازهای گروهشان را بر نیاز های خود مقدم می شمارند و از پیشرفت کلی گروه، اطمینان حاصل می کنند. از آنجایی که دیدگاه رهبر، عامل اصلی حرکت رو به جلو می باشد، بسیار اهمیت دارد که رهبران انتخاب شده، افرادی لایق و شایسته باشند. یادتان نرود که کارمندان، خانواده شما هستند و اگر می خواهید شرکتی موفق داشته باشید، باید به دنبال اهداف بلند مدت باشید؛ نه اهداف کوتاه مدت.

میانگین امتیاز 5 / 5 | تعدا آرا: 3

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *